گاهی وقتها، آدم حس و حال عجيب غريبی داره. امروز يکی از اون روزهايی بود که من احساس خيلی عجيبی داشتم. نميدونم چی شده. نميدونم چرا اينطوری شده. گاهی وقتها خيلی سرحال ميشم. اونقدر که انگار هيچ مشکلی وجود نداره. گاهی خودم رو در حال سقوط می بينم. سقوط به درون تاريکی. گاهی خودم رو می بينم که دارم روی لبه تيغ راه ميرم. گاهی خودم رو می بينم که دارم رو لبه تيغ می دوم. گاهی... خلاصه مدتيه خل و چل شدم. خيلی دلم ميخواست که بشينم و همه اين لحظات تلخ رو در جان قلمم بريزم و بنويسمشون تا از شر اونها خلاص بشم ولی نميشه.  سرزمين آرزوها جای اين حرفها نيست. اونجا جای چيزهاييه که در خيال هم نميگنجه. ولی اينجا، جای حرفهای نگفتنيه.
حس يه تيکه چوبی رو دارم که روی آب شناوره و موج داره اون رو به هر سمتی می بره. گاهی از جاهای مواج و مملو از صخره و سنگ عبورش ميده و گاهی ... . خيلی دوست دارم بتونم اين شرايط رو عوض کنم. خيلی دلم ميخواد که بتونم به قولی که دادم عمل کنم. ولی بعضی وقتها شکستم رو حتمی می بينم. شايد من خيلی خودخواهم. شايد خيلی بی فکرم. خدايا کمکم کن. قدم در راهی گذاشتم که خيلی سنگلاخه.

/ 3 نظر / 30 بازدید
sama

زندگی همينطوريه... يه روز شيرينه٬ يه روز هم نه خيلی به دل نمی شينه... از خدا کمک بخواه همه چيز درست ميشه... بلاگ قشنگی داری...فعلا...

sima

سلام .واقعا حرف دلمو گفتی ....هميشه حرفات عين حقيقته ولی نميشه کاريشون کرد..........در کلبه منم به روت بازه خوشحال ميشم از تنهايی درم بياری...منتظرتم.......منتظرتم.......

sama

سلام... مرسی از اينکه لطف کردی و به بلاگ من سر زدی... متن زيبايی بود...ولی فکر نکنم تنها بودن با دريا حداقل برای يه مدت بد باشه...فعلا...