گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۳
 

نمی دونم چرا دوره و زمونه اينطوريه. نمی دونم چرا اين نسل جوون. منظورم ماهاست. ما ها که داعيه داره عقلگرايی و آزادی هستيم. ماها که فکر می کنيم عقل کل هستيم. ماها که بقيه رو کوته فکر و کوته نظر می بينيم. نمی دونم چرا اينقدر از اعتقادها و باورهامون دور شديم. نسل جوون داره يه جورايی سکولار می شه. داره يه جورايی دنياپرست ميشه. نمی دونم. نمی دونم چرا باورها و اعتقادهايی که طی سالها زنده مونده داره از بين ميره. شايد تقصير اونهاييه که دارن به کمک اين باورها مردم رو گول ميزنن و دنبال خودشون می کشن. نمی دونم. تازگيها که وقتی حرف از خدا هم ميزنی ملت ميزنن زير خنده. ميگن بابا طرف خرافاتيه. همه جورشو ديده بودم ولی اينطوريشو ديگه نديده بودم. خدا خودش اين جماعت رو سر عقل بياره... . اينو گفتم واسه اونهايی که فکر ميکنن دارم ورد می گم. ورد نيست. حقيقته. منتها بعضی ها نمی فهمنن. شايدم ما نمی فهميم و اونها عقلشون ميرسه.
دنيا بازهم داره يه صبح ديگه رو تجربه ميکنه. همه چيز بازم داره نو ميشه. روز داره از راه ميرسه. بازم شلوغی و ازدحام و سر و صدا و روزمرگی داره آغاز ميشه. ولی تنها خوبيه اين صبح اينه که نويد ميده که يه روز ديگه هم از روزهای جدايی و تاريکی داره کم ميشه. يه روز ديگه به هدف نزديکتر شدم. کاش روزها ديگه هم اينقدر زود ميگذشتن و به روزی که هيچوقت شب نميشه ميرسيدم. روزی که قدم توی سرزمين جديدی ميذارم و از اين جهان سراسر ننگ و پستی رها ميشم. روزی که از در سرزمين آرزوهامون عبور می کنيم و جهان رو فراموش می کنيم. خودمون می مونيم و خودمون. تو يه گوشه از اين جهان يه کشوری می سازيم که فقط دو نفر توش هستن. من و تو و خدايی که در اين نزديکی ست هم شاهد و ناظر ماست و راهنما و هدايتگرمون... .


 
comment نظرات ()