گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۱
 

امروز خيلی دلم گرفته بود. خيلی دل تنگ بودم. خيلی بی تاب بودم. خيلی آشفته بودم. خودم هم نمی دونم چرا. شايدم می دونم. شايد هم....

به يادت داغ بر دل می نشانم                            ز ديده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدايی                            نيستان را به آتش می کشانم

و خوب اين احساس، اين آشفتگی و اين بی تابی که در من درسته که سخته اما دلنشينه. دلم نمی خواد از دستش بدم. دلم نمی خواد مثل بقيه يه آدم الکی خوش باشم. يه آدمی که حتی به ترک ديوار هم می خنده. آدمی که ديگران رو دست ميندازه تا خودش شاد باشه. آدمی که با مسخره کردن ديگران شادی در خودش ايجاد می کنه.

سری داريم و سودای غم تو                                  پری داريم و پروای غم تو
غمت از هرچه شادی دلگشاتر                               دلی داريم و دريای غم تو

خوشحالم که اين غم در من هست. خوشحالم که می تونم غم ديگران رو حس کنم. خوشحالم که می تونم درد بقيه رو بفهمم. و خوب ناراحتم که چرا اينجا، اينجا که من هستم کسی نمی تونه درد منو بفهمه. چرا اينجا کسی نمی تونه منو درک کنه.
امروز داشتم به آرزوهام فکر می کردم. به اينکه چقدر آرزوهام واقعی اند. چقدر به حقيقت نزديکن. چقدر احتمال داره که به حقيقت بپيوندند، چقدر ... . خوب ديدم همه آرزوهام دسته خودمه. ديدم می تونم با تلاش خودم آرزوهامو برآورده کنم. خوب آدم وقتی ببينه آرزوهاشو برآورده شدنيه بايد خوشحال باشه اما نمی دونم چرا من هنوز نتونستم شاد باشم. شايد بخاطر اين باشه که شادی و فراموش کردم. شايد بخاطر اين باشه که شادی رو از دست دادم. شايد بخاطر اين باشه که هنوز نتونستم شادی رو و باعث شادی و خوشحالی ام رو ببينم. نمی دونم. فقط می دونم  که شادی هم از من گريزانه يا شايدم من ازش گريزانم. دلم نمی خواد تنها شاد باشم.


 
comment نظرات ()