گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱
 

بر نگه سرد من به گرمی خورشيد
می نگرد هر زمان، دو چشم سياهت
تشنه اين چشمه ام - چه سود - خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت ...

همه جا در سکوت غرق گشته است. جهان در آستانه تولدی ديگر است. سپاه نور به جنگ تاريکی برخاسته و لشکر سياه شب هراسان در حال گريز است و خيمه سياهش را از اين ديار برچيده است. در افق نخستين پرتوی گرم خورشيد خودنمايی می کند. جوشش و حرکت آغاز می گردد. شبنم با نخستين بوسه گرم خورشيد بودن خويش را رها می کند و به معشوقش تسليم می گردد. زندگی بار ديگر از سر گرفته می شود. جهان در سحری ديگر از خواب برخاسته است. ظلمت را به کناری رانده و خورشيد را بر تخت آسمان جای داده تا زندگی دوباره را آغاز کند. تولدی دوباره. جوششی نو. و بدين سان چرخه زندگی ادامه می يابد تا در غروبی دلگير، سياهی و ظلمت بار ديگر بر سپاه نور، که زخم خورده است و از خون آن افق رنگين است، چيره گردد و جهان بار ديگر در سياهی و ظلمت فرو خواهد رفت. و اين چرخه، اين «کارما» همچنان ادامه خواهد يافت تا روزی که آخرين تولد را دنيا تجربه خواهد کرد... .
در گير و دار مرگ و تولد هميشگی جهان چيزی که همواره باقيست، چيزی که همواره جاويد است، و تنها چيزی که از اين بشر فانی باقی می ماند، دوستی و محبتی ست که به همنوع خويش، به خويشاوند خويش ورزيده است. تنها سرمايه هر دلی محبتی ست که در آن انباشته گرديده است. محبتی که با مهر ورزيدن بدست می آيد... .
خوب! نمی خوام شعار بدم يا تکرار واضحات کنم. چون گوش دنيا از اين حرفا پر شده. چون هر چيزی رو که بيش از اندازه بگی لوث ميشه. معنی خودش رو از دست ميده. و در غم دوستی از دست رفته انسانها، تا حالا مرثيه ها سروده اند و قصيده ها گفته اند. ولی کو گوش شنوا؟ کو دل بينا؟
هنوزم که هنوزه، ديوارهای دلم، ديوارهای بودنم، سرزمين آرزوها و روياهام به رنگ تو و نگاه جانبخش تو هست. هنوزم همه گلها عطر تو رو ميدن. هنوز هم ذهنم از تو و ياد تو سرشاره. هنوز همه چيز تو رو برام تداعی می کنه. هنوز هم توی اين بن بست کج و پيچ سرما، به اميد بهار تو دارم زندگی می کنم، دارم روزمرگی می کنم و دارم نفس می کشم. به اميد حضور تو. تو که آرزوی منی. من که دريای توام...
در حسرت ديدار تو آواره ترينم           هرچند که تا منزل تو فاصله ای نيست...
دريا


 
comment نظرات ()