گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۳٠
 

رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
که کس هميشه گرفتار غم نخواهد ماند...

هميشه ميگن بالاتر از سياهی رنگی نيست. ولی واقعا اينطوريه؟ رنگی نيست؟ چرا هست. ولی به چشم نمياد. رنگی که از همه رنگها بالاتره. اونم رنگ محبت و دوستی و صميميته که توی اين دوره و زمونه عتيقه شده و ديگه نميشه حتی توی موزه ها هم پيداش کرد. ديگه عشق واسه همه شده يه بازی. يه داستان الکی و خنده دار که فقط به درد کتابها ميخوره. دوستی هم که شده مصلحتی. دنيا چقدر داره بی ارزش و بيهوده ميشه و انسان چقدر داره از چيزهايی که روزی ارزش بودن و هميشه ارزشی برای انسان بحساب ميان دور ميشه. معلوم نيست که دنيا به چه سمتی داره ميره. ولی خدا کنه روزی از اين مسير برگرده و نسلهای بعد بيشتر از ماها قدر دوستی و صميميت و محبت و عشق و صفا رو بدونن.
ولی هنوزم که هنوزه گاهی در گوشه و کنار برق محبتی به چشم مياد. گاهی توی ظلمت اين دنيا کور سوی محبتی در افق دور دست چشمک ميزنه و ستاره عشقی در آسمان تاريک شب ديده ميشه. و من يکی از اين ستاره ها رو پيدا کردم و دارم ميرم دنبالش که بهش برسم. نمی دونم چرا هرچی بيشتر ميرم جلو اونو بازم تو همون فاصله ميبينم. انگار اونم داره دورتر ميشه. ولی چيزی نيست که غير ممکن باشه. بالاخره بهش ميرسم. و با نور وجودش شب رو ميرونم و خورشيد رو بر مسند قدرت بر ميگردونم و دنيای خودم رو از سلطه شب رها می کنم و سرزمين تاريک دلم رو به سرزمين نور، به سرزمين آرزوها و به سرزمين آرزو بدل ميکنم. جايی که ديگه نيازی نيست واسه محبت گدايی کنم. جايی که لازم نيست واسه گفتن اينکه چی ميخوام و چه حالی دارم صحبت کنم. جايی که واسه رسيدن به آرامش نيازی نيست شبانه روز تقلا کنم و دست به هر چيزی ببرم که خودم رو فراموش کنم تا به آرامش برسم. پس کمکم کن تا بتونم خودم رو از زندانی که بر گردم کشيدن رها کنم تا به تو برسم. به تو که ...


 
comment نظرات ()