گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٠
 

امشب حال و هوای من يه جوريه. خيلی دگرگونه. نمی دونم. نمی دونم چرا اينقدر زود حالم دگرگون ميشه. برخلاف صبح که آرووم بودم الان تو خودم طوفانی و حس ميکنم. بعضی وقتها طوفانی در من بپا ميشه که همه وجودمو به هم می ريزه. گاهی آتشی در من بپا می شه که تمام وجودمو خاکستر می کنه. و دود اون آسمون چشمام و ابری و باروونی. و بعد از زير اين خاکستر بازهم جوانه زدن خودمو می بينم. بازهم بزرگ شدن خودم رو در خودم حس می کنم. و پس از اين رويش مجدد، اين بهار دوباره که با حضور تو، آغاز ميشه، و با بودن تو ادامه می يابه، با رفتن تو خزان ميشه و با دوری از تو زمستان.
امروزم مثل هميشه با حضورت، با بودنت و با محبتت يخهای نااميدی رو آب کردی و غبار ياس و دلتگنی رو از وجودم زدودی، ولی افسوس که بازهم در هنگام رفتنت و در وقت دوری از تو خزان اين بهار سر رسيد. بازهم رو آيينه دلم غبار دلتنگی نشست. باز هم تو عمق وجودم غم بدون تو زيستن و بدون تو دم زدن جا خوش کرد. باز هم در غيابت بودنم معنی شو از دست داد.
نمی دونم تا چه وقتی بايد منتظر بمونم که بهار زندگيم دائمی بشه. نمی دونم چقدر ديگه بايد راه برم تا به سرزمين آرزوهام برسم تا به آرزوم برسم. درسته پاهام کم توانند، درسته که راه طولانيه، درسته که انتظار سخته، اما من از پا نمی افتم، فقط بايد کمی صبر کرد. فقط بايد کمی تحمل کرد. ممکنه تو راه زمين بخورم، ممکنه که پشتيبان و حامی ام رو از دست بدم اما نميخوام که تو رو از دست بدم. پس به من فرصت بده تا بتونم اين جاده رو طی کنم. می دونم که خودت هم راه طولانی ای  رو بايد طی کنی. پس اميدوار باش و اميد وار باش و اميد وار و کمکم کن تا بتونم اين راه رو طی کنم. تا بتونم خودم رو به مقصد برسونم. چرا که:

مجنون و پريشان تو ام دستم گير
چون دانی که از آنٍ تو ام دستم گير
هر بی سر و پايی دستگيری دارد
من بی سر و سامان تو ام، دستم گير


 
comment نظرات ()