گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٩
 

يوسف گمگشته باز آيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
اين دل غمديده حالش به شود، دل بد مکن
وين سر شوريده باز آيد بسامان، غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئی ز اسرار غيب
باشد اندر پرده بازيهای پنهان، غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپديد
هيچ راهی نيست کان را نيست پايان غم مخور...

الان يه سری زده بودم به ديوان حافظ. اين شعر اومد. خوب! شايد تنها چيزی بود که می تونست حال و هوای منو عوض کنه. خوب! گاهی پيش مياد که آدم نااميد شه. بهر حال آدم که از سنگ نيست. پوست و گوشت و روحه. پوست و گوشت هم که چيزی حاليشون نميشه. فقط می مونه روح. هرچی روح آدم بزرگتر باشه تحمل و طاقتش هم بيشتره. هرچی آدم سختی بيشتر کشيده باشه تحمل سختی های بزرگتر رو هم داره. ولی بازم يه جايی ميرسه که آدم پر ميشه. لبريز ميشه. دلش ميخواد چيزی بگه. با کسی حرف بزنه. ولی نيست. هست ولی اينجا نيست. خوب چاره چيه؟ حالا که کسی اينجا نيست بايد چه کرد؟
خوب اين روزها هم ميگذره. دوره سياهی هم تموم ميشه. که هيچ چيز ابدی نيست، همه چيز فانی و رفتنی و نابود شدنيه. تنها چيزی که از توی اين دنيا باقی ميمونه محبت و دوستيه. که خوب کم پيدا ميشه. می دونم که سحر نزديکه. می دونم که شب داره تموم ميشه. می دونم که بايد رفت تا در افق به خورشيد رسيد. به چشمه نور. اميدوارم روزی برسه که من به قلب تو، که به روشنی قلب خورشيده، برسم و برای هميشه ساکن سرزمين آرزوهامون بشم... .


 
comment نظرات ()