گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢۸
 

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم.

يه باره ديگه توی يه صبح ديگه، اينجا نشستم و دارم می نويسم. ولی از چی بايد بنويسم خودم هم نمی دونم. مدتی هست که حيرانم و تدبيری نيست. عاشق بی سر و سامانم و تدبيری نيست. بعضی وقتها نوشتن کار سختی ميشه. چون ذهن آدم خاليه. به خاطر عدم تمرکز متن ها از هم گسيخته ميشه. هی از اين شاخه به اون شاخه می پرم و آخرش هم هيچی. يه چيزی ميشه واسه خالی نبودن عريضه. گاهی نگرانی ها و اضطرابهای آدم هم به اين جريان دامن ميزنه و اونوقته که خر بيار و باقالی بار کن. ديگه نه ميشه نوشت نه ميشه کاری کرد.
ولی آدم هر کاری که ميکنه بازم نگرانی داره. بازم از آينده بيمناکه. هميشه اينطوريه که آدم هرچقدر علاقه اش نسبت به شخصی بيشتر باشه واسه اون شخص نگران تره. چون ميترسه. ميترسه که نکنه اونو از دست بده. که يه وقت اتفاقی واسه اون رخ نده و اونو ازش بگيره و ... که هر چی آدم بيشتر بهش فکر کنه بيشتر نگران ميشه و هر چی دوست داشتن و علاقه بيشتر بشه اين نگرانی افزونتر ميشه. الانم من نگرانم. نگران روزهای سختی که در پيش روی ماست. نگران سختی ها و مشکلاتی که در راهه. نگران آينده. آدميزاد هميشه از آينده بيمناک بوده. واسه همين هم هست که دنبال يه راهی واسه پيش بينی آينده ست. و واسه رسيدن به اين مقصود ميره دنبال طالع بينی و فال و غيب گويی و از اين جور حرفا. طالع بينی تا حالا خوندی؟ همش مينويسه که موفق می شی و ثروتمند می شی و از اين جور حرفا که آدم دوست داره بشنوه. چرا رسيدم به اينجا خودم هم نمی دونم. فعلا اونقدر نگرانم که نمی دونم چی دارم مينوسم. گفتم که می نويسم واسه خالی نبودن عريضه... .


 
comment نظرات ()