گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٦
 

بی تاب شدم، سراب ديدم خود را
دريا گشتم، حباب ديدم خود را
آگاه شدم، غفلت خود را ديدم
بيدار شدم، به خواب ديدم خود را.

روزهای تلخ غصه باز هم ادامه داره. مثل اينکه تمومی نداره. انگار از ازل بوده و تا ابد هم هست. نمی دونم. شايد بايد واسه شادی جنگيد. شايد بايد شادی و بدست آورد. دنبالش گشت. پيداش کرد و بعد يواشکی يه جوری که غم نفهمه شاد بود. خنديد. که مبادا غم و غصه بفهمه و بياد و شادی و از ما بگيره. چه ميشه کرد. فعلا که اينطوريه. فعلا بايد در تاريکی و غم دم زد. در ظلمت و محنت بسر برد. تا روزی برسه که خورشيد به جنگ اين تاريکی بياد. تا روز پيروزی ما برسه. روزی که مدتهاست منتظرشيم. روزی که خيلی زود از راه ميرسه. شايد همين چند سال ديگه. يا چند ماه ديگه. نميشه آينده رو پيش بينی کرد. فقط ميشه حوادث رو حدس زد و واسه اون حوادث از قبل آماده شد.
پس آرزويم! آرزوهاتو زنده نگه دار و يه جايی مخفی شون کن تا يأس و نااميدی اونها رو ازت نگيرن و منتظر باش تا زمانش برسه. وقتی که به آرزويت برسی. گرچه شب تاريک است. دل قوی دار سحر نزديک است. می دونم زياد اين حرف رو زدم و بهت اميد واهی شايد دادم ولی آيا کار ديگه ای هم ميشه کرد؟ آيا ميشه منتظر نبود؟ آيا ميشه مقاومت نکرد؟ آيا ميشه بازگشت؟ می دونم که نمی شه. نمی شه از اين راه برگشت. چون بازگشت يعنی نابودی. يعنی شکست. من نمی خوام شکست بخورم چون تا پيروزی فقط چند قدم ديگه باقی مونده. ميخوام شکست بدم. می خوام اين دلتنگی و جدايی و غم و غصه رو که سرنوشت واسم رقم زده شکست بدم.
پس اميدوار باش و اميدوار باش و مقاوم. که نابرده رنج گنج ميسر نمی شود.


 
comment نظرات ()