گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٥
 

من زنده بودم اما، انگار مرده بودم
از بس که روزها را، با شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها، تنها به جرم اينکه
او سر سپرده می خواست، من دل سپرده بودم...

باز هم در يک بامداد زمستانی، در گوشه ای نشسته ام و برايت می نگارم. غم و ناراحتی و دل تنگی همواره در تعقيبم هستند و من چون زندانی فراری سرنوشت در مسير پر پيچ و خم زندگی به سوی تو می گريزم تا در تو پناه گيرم و با تو با آنها به ستيز برخيزم. هر چند که اين فرار سخت و دشوار و طولانی ست ولی هيچ راهی نيست کان را نيست پايان. پلاس کهنه انديشه را دور بايد انداخت. چيزی به پوست اندازی زمين باقی نمانده. چيزی به رسيدن بهاری ديگر باقی نيست. ولی در من هنوز زمستان باقيست. هنوز سوز و سرما حکمفرماست. هنوز شب است و گويی هميشه شب بوده و روزی در کار نيست. و من آواره در اين کويز ظلمت و در اين سرای محنت، ايام می گذرانم و ترانه هايی از سحر، از طلوع تو در جان سرد و تاريکم بر لب دارم و در اين قبرستان آرزوها و روياهام، به اميد تولدی دوباره در زمان ظهور تو در سرزمين سياه وجودم هستم. زمانی که طلسم شب شکسته می گردد و نخستين سحر از راه می رسد و جهان سرد و تاريک درونم نخستين روز را تجربه خواهد کرد.
آه. سرنوشت چه سخت با ما سر ستيز دارد. چه سخت به جدال با ما برخاسته است. سالها بادهای وحشت را به تعقيبم فرستاده و تمام آرزوهايم را يک يک بر دار کرده است و به صليب کشيده است. ولی تو را،‌ تنها آرزوی باقی مانده را در پستوی دلم نهان کرده ام و در گوشه ای از اين جهان تاريک، در زير حرير سياه شب مخفی شده ام و طلوع گرم تو را به انتظار نشسته ام... .

روزهای تلخ غصه را بگو
بگذرند مثل برق و مثل باد....


 
comment نظرات ()