گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٠
 

امروز خيلی آروومم. امروز کمی از هميشه بهترم. امروز يه جور ديگه ام. شايد دليلش اينکه نسبت به آينده ام کمی مطمئن شدم. افق آينده رو روشن تر  از قبل ديدم. شايد واسه اينکه اميد دوباره در من زنده شده. روحی تازه در من دميده شده. شايد بخاطر اينکه ديگه آينده رو تاريک و نامعلوم و ناخوشايند نمی بينم. ديگه دلم نمی خواد آينده رو با اين ديد نگاه کنم. دلم می خواد به روزای آفتابی فکر کنم. به روزهای روشن. به آينده ای روشن. که بزرگترين جرم نااميد شدنه.
امروز صبح وقتی داشتم خاطره روز قبل رو تو دفترم وارد می کردم ياد حرفايی افتادم که زدم. ياد قولهايی افتادم که دادم. خوب. کمی فکر کردم. به اينکه چقدر می تونم سر حرفم باشم. چقدر می تونم به قولم عمل کنم. چقدر می تونم آينده روشنی رو که ترسيم کردم تحقق ببخشم. مدتی فکر کردم و مدتی خودم رو سنجيدم. بعدشم دلم رو زدم به دريا. گفتم تلاشم رو می کنم بقيه اش دست خداست.
نمی دونم چرا هرچی که ميام بگم فقط يک چيز به ذهنم ميرسه و تا ميام اون يک چيز رو بنويسم به سکوت ميرسم. بعضی وقتها آدم می تونه حرفاشو با سکوت بزنه. حرفاشو با چشماش بزنه. حرفاشو با دلش بزنه. حيف که نوشته ها نمی تونن اين حرفا رو منتقل کنن. حيف که کلمات نمی تونن اين چيزها رو به تصوير بکشن چون تصويری ندارن. چون رنگی ندارند. بيرنگند. مثل روح . بيرنگ مثل دوستی.


 
comment نظرات ()