گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٤
 

بیتوته کوتاهی ست جهان
                               در فاصله گناه و دوزخ
خورشید
          هم چون دشنامی بر می آید
                                          و روز
شرم ساری ی جبران ناپذیر است...

چه روز تلخی بود. چه روز بیهوده ای بود. چه روز عبثی بود. الان می دونی چه حالی دارم؟ مثل کسی هستم که از پرتگاهی عظیم آویزونه. در زیر پاهاش دره سياهی و ظلمت و نیستی و ناامیدی و غم قرار داره و من برای اینکه خودم رو نجات بدم، برای اینکه اسیر سیاهی و پلیدی نشم، برای اینکه نیست و نابود نشم، به هر چیزی چنگ میزنم. ولی همه چیز داره نابود میشه و تنها رشته باریکی از بالای پرتگاه آویزون شده و من با تمام وجود به اون چنگ زدم، همه امیدم رو به اون رشته باریک بستم و محکم اونو در دستم گرفتم تا پرتاب نشم، تا... نابود نشم.
الان توی این سرای غم، توی این دیار ماتم، توی این برزخ تلخ زندگی، توی این ظلمت، توی این وحشت، توی کنج این عزلت، زندگیم تنها به مویی بنده. بودنم در گرو کورسویی از امیده که مثل ستاره ای در کویر ظلمت و وحشت سوسو می زنه. می دونی سیاهی در کویر یعنی چی؟ می دونی تنهایی در صحرای وحشت چقدر سخته؟ کویر، نیستان، هیچستان. جایی که کسی نیست. جایی که چیزی نیست. حتی نور رو هم به این دیار راهی نیست و تنها در اون افق دور دست ستاره کوچکی داره سو سو می کنه و من  تنها به خاطر این پرتو کمرنگ امیده که زنده ام. اونقدر خسته ام که پاهام توان کشیدن بدنم رو نداره و تنها باور و اعتقادی که به اون امید دارم، داره منو به جلو میرونه. تنها احساسی که در درونم سیلان داره، منو در این راه به حرکت وا میداره... .

غم
   این جا نه
              که آن جا ست
دل
  اما
در سرمای این سیاه خانه می تپد...


 
comment نظرات ()