گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٤
 

ای به داد من رسيده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من...

باز هم يه روز ديگه از روزهای جدايی و غربت و دلتنگی سپری شده و الان در اين غروب غم انگيز، حال اون کلاغ خسته ای رو دارم که به آشيانش ميخواد پناه ببره، ولی کو؟ آشيانم کجاست؟ پناهگاهی کو؟ گوشه امنی کو تا به اون پناه ببرم؟ آغوش پرمهری کو تا در اون آرام گيرم؟ نسيم جانبخشی کو تا آتش درونم رو خاموش کنه؟ برق نگاهی کو تا سياهی اين شب رو نابود کنه؟ کو بهانه ای واسه زيستن؟...
ولی نه! بهانه ای هنوز هست. تا شقايق باقيست زندگی بايد کرد. هنوز آرزويی هست. هنوز اميدی در من هست. هنوز احساسی در من هست که نويد ميدهد که ميرسم به تو شايد هزاران سال ديگر... . ولی اين هزاران سال رو از سر راه بر ميدارم. به جنگ زمان ميرم. مسافر زمان ميشم تا اين هزاران سال رو به هزاران روز يا هزاران ساعت و يا ... بدل کنم. تا بتونم اين آرزو رو هم به حقيقت بدل کنم. تا بتونم به لحظه پيروزی نزديک بشم. پيروزی بر چه؟ بر هر آنچيزی که سد راهم شده، هر آنچيزی که در مقابلم قرار گرفته، هر آنچيزی که با من در ستيزه. تا ثابت کنم که ميشه به شرطی که همراهی باشه، به شرطی که همدلی باشه که در راه احساس تنهايی نکنيم. که در راه احساس بی کسی نکنيم. ولی ... ولی الان من تنها نيستم. دردم درد بی کسی نيست. دردم درد تنهايی نيست. درد من جداييه. جدايی از او. او که من تکه ای جدا مانده از وجود اونم. همونی که مقصد منه. همونی که مقصود منه. همونی که ... همونی که آرزوی منه. همونی که مخاطب منه. همونی که... .
می دونم تا حالا هزار بار اين حرفا رو زدم. می دونم که توی اين دوره و زموونه ديگه اين حرفا خريدار نداره. ولی اين تنها سرمايه منه. اين تنها هديه ايه که می تونم به تو بدم و جز اين در کشکول خالی وجودم چيز ديگری نيست. همه وجودم يک کلمه ست و همه نوشته هام تلاشی برای بيان اون کلمه است. ولی نميشه اونو در کلمه گفت. پس اونو در کوتاهترين جمله ای که اين روزها معنی خودش رو از دست داده و می دونم که تو خوب معنی اونو می فهمی ميگم:
«آرزويم! دوستت دارم و هميشه به ياد توام. هميشه...»


 
comment نظرات ()