گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٢
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم...

بارها و بارها اين شعر رو خوندم و زمزمه کردم و نوشتم. همون شعری که هميشه دوست داشتم. کوچه خاطرات زيادی رو واسه آدم تداعی می کنه. خاطراتی تلخ و شيرين. خاطرات دوران کودکی، صفا و پاکی خردسالی، حرارت و اشتياق نوجوانی، سرکشی و استقلال طلبی جوانی و ... که هنوز از اين جلوتر نرفتم که ببينم ديگه چی ميشه.... و من تو کوچه پس کوچه زندگيم به تو برخوردم و در يک شب مهتابی آرزوهای از دست رفته ام رو بدست آوردم و تونستم بهانه ای واسه زيستن پيدا کنم. آخه خيلی سخته که آدم توی دنيايی که هر درخت بسان دشنامي، هر ابری چون سايه نفرينی می مونه و هر نسيمی که بصورت آدم ميخوره آدم رو به ياد غربت و بی کسی و تنهايی خودش ميندازه، بدون بهانه ای و دليلی واسه زيستن زندگی کنه و توی کوچه ها پرسه بزنه.

تو شبای پرسه دلواپسيم،
که می خوام دنيا رو فرياد بزنم
به کدوم لهجه ترانه سر کنم؟
به کدوم زبون تو رو داد بزنم؟
گم و گيج و تلخ و بی گذشته ام،
توی شهر که پناه داده به من
از کدوم طرف ميشه به هم رسيد؟
همه کوچه ها به بن بست ميرسن...

می دونم که دلتنگی و غمگين ولی به قول حافظ بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی... و مطمئن باش که تا اون موقع هم نفسی داری واسه زيستن و هم رمقی واسه لبخند زدن. چون يا با هم به منزل ميرسيم و يا هيچکدوم قدم از قدم بر نمی داريم و در راه می مونيم.

از دوستانی که ميان و نظر ميدن و لطف دارن هم ممنونم. ببخشيد اگه وقت نميشه که بهتون سر بزنم و عرض ادب کنم. آخه سخت ميشه به نت دسترسی داشت ولی از آرزوی عزيزم، سارای قشنگم ميخوام که بياد و بهتون سر بزنه. ارادتمند دريا


 
comment نظرات ()