گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢۱
 

من از پشت شبهای بی خاطره
من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور و دراز
من از خواب چشمان نم آمدم...
صبح زود، قبل اينکه خورشيد بخواد از خونه اش بياد بيرون و اين راه طولانی و تکراری ای  رو که هر روز طی ميکنه رو شروع کنه، من اينجا نشستم و دارم بازم می نويسم. می نويسم چون تو از من خواستی. چون به نوشتن نياز دارم. می نويسم تا خودم رو و وضع ام و شرايطم رو برات تصوير کنم. می نويسم تا حال دلم رو بهت بگم. می نويسم تا تنهايی هامو باهات قسمت کنم، جدايی هامو باهات شريک شم... .
گاهی اوقات آدم هرچی ميگرده کلمه ای پيدا نمی کنه که حرف دلش رو با اون بزنه. گاهی نميشه به احساس رو با کلام رنگ زد و لباسی از کلمات پوشاند. چون نميشه هر چيزی رو در قالب کلام ريخت. چون کلام محدود و متناهيه ولی احساس نامحدود و نامتناهی و مجرد و بی انتها و آزاد از هر قالب و فرم و شکلی. پس می بينی که عاجزم از بيان اون که واسم چی هستی.
تو تعبير رويای ناديده ای
تو نوری که بر سايه تابيده ای
تو يک آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاک ترديد باريده ای
تو يک خانه در کوچه زندگی
تو يک کوچه در شهر آزادگی
تو يک شهر در سرزمين حضور
تويی راز بودن به اين سادگی
پس ای همراه و همسفر من! ای خويشاوند راستين من! بئاتريس من! مهراوه ام! آرزويم! در هر نفس،‌ در هر دم، در هر لحظه تو، نام تو، ياد تو و خاطراتت در يادم هست و هر چيزی تو را در ذهنم تداعی می کند و همواره شميم جانبخش حضورت را از فراسوی فاصله ها و موانع و مشکلات حس ميکنم، شميمی که مرا سخت بی تاب می سازد.
مرا با نگاهت به رويا ببر
مرا تا فراسوی فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب
مرا تا تکاپوی دريا ببر.


 
comment نظرات ()