گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٩
 

امشب نمی دونم چی بنويسم. فکرم تهی از هر چيز قابل نوشتنه. چيزای غيرقابل نوشتن که زياد دارم. چيزايی که نميشه بيان کرد. حرفايی که بايد با چشمها شنيد. حرفايی که بايد با دل لمسش کرد. حرفايی که هيچ حرفی بيانگرش نيست. حرفايی که هرکسی قادر به شنيدنش نيست. به قول مولانا:

سرّ من از ناله من دور نيست             ليک چشم و گوش را آن نور نيست

امشب برعکس ديشب حرف واسه گفتن کمه. چون همشو گفتم. امشب بايد فکر کنم. فکر کردن شايد بهترين کار آدم باشه. چون بدون فکر آدم ميشه مثل بقيه حيوانات. امشب ساعتها با کسی که تمام وجودمه صحبت کردم. با کسی که با او بودن مرهمی واسه روح زخمی منه. کسی که اگه يه عمر ازش بگم بازم کمه. هرچی فکر می کنم هيچ جمله ای رو پيدا نمی کنم که به دلم بچسبه. کسی که بودنم با اون معنی می گيره و بدون او جسمی سرد و بی روح بيش نيستم. خلاصه کسی که آرزو و اميد و همه چيزمه. ساعاتها باهاش حرف زدم  که به چشم برهم زدنی گذشت و بازم رسيدم به لحظه خداحافظی. اصلا دلم نمی خواست خداحافظی کنم. اصلا دلم نمی خواست که بره. ولی نمی شد. بايد می رفت. نمی دونم چرا آدم هميشه از او چيزی که ميخواد محرومه. شايدم لذت به همينه. چون مجبور ميشه واسه بدست آوردنش تلاش کنه. سختی بکشه. با مشکلات بجنگه و اگه اون خواستن درونش ريشه دار باشه. اگه اون خواسته واسش حياتی باشه همه اين مشکلات و شکست ميده و خواست خودشو بدست مياره.
نمی دونم. فکرم آشفته ست. نمی تونم جملات و پشت هم رديف کنم. خوب شايد بهتره حرفامو با شعر بگم. بگم که:
ز شوق تو مستم، خرابم، خرابم                      ز خود در هوايت، تهی چون حبابم
اگر بی تو باشم، چو نقشی بر آبم                   سراسر بيابان، سراپا سرابم
                                    چو نيلوفر بر تو می پيچم 
                                         بی تو من هيچم ..............


 
comment نظرات ()