گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٠
 

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آشیان خود پناه...
امروز حرفی واسه نوشتن ندارم. امروز حرفهام در سکوت خلاصه شده. بی صدا دنیا رو فریاد می زنم. سکوت، خاموشی! بعضی وقتها آدم دلش لک می زنه واسه یه کنج خلوت و ساکت. یه جایی که کسی نباشه. یه جایی که از قید دیگران آزاد شه و بتونه برای لحظاتی خودش باشه نه اونی که دیگران میخوان چون که ما همونطوری که دیگران می فهمند، هستیم، نه اینکه دیگران ما رو اونطوری میفهمن که هستیم. و بعضی وقتها آدم دلش میخواد از دایره فهم دیگران خارج شه تا بتونه خودش باشه، رها و مطلق... . سکوت هم یه جور حرف زدن ولی اونطوری که ما می خوایم نه اونطوری که دیگران میخوان. توی سکوت میشه همه چیز گفت. میشه فریاد زد، میشه نالید، میشه ... و تنها کسی این فریاد و این فغان رو میشنوه که دلی شنوا داشته باشه نه گوشی شنوا.
گاهی آدم حرفهایی داره که نگفتنی هستن. نمیشه گفت باید دید، باید چشید، باید لمس کرد، باید مزه کرد. خلاصه گفتنی و شنیدنی و خوندنی نیست. و من از این حرفها زیاد دارم. از این نوع گفته های نگفتی که همواره دارم بیانشون می کنم ولی کسی نیست که بشنوه. کسی که یارای شنیدن این حرفا رو داشته باشه نیست.
سّر من از ناله من دور نیست         لیک چشم و گوش را آن نور نيست...


 
comment نظرات ()