گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٩
 

بگذار که بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودی بسرايم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پر گيرم از اين بام و به سوی تو بيايم...
بعضی وقتها آدم از اينکه می بينه که در بين اطرافيانش کسی نيست که اونو بفهمه خيلی ناراحت ميشه. بعضی وقتها که آدم دلش ميگيره و دلش می خواد دنيا رو فرياد بزنه، از اينکه می بينه هيچ فرياد رسی دور و برش نيست ناراحت و افسرده ميشه. گاهی اوقات آدم از اينکه می بينه که دنيا هم با اون سر ستيز داره به تنگ مياد. تو بعضی لحظات آدم از اين که از انجام هر کاری عاجز و ناتوانه، به فغان مياد. گاهی اوقات... .
ولی اگه توی تمام اين لحظات کسی نباشه که فرياد خاموش قلب آدم رو بشنوه، اگه کسی نباشه که بتونه حرف دل آدم رو درک کنه، اگه کسی نباشه که مرهمی واسه قلب آدم باشه، آدم مجبور ميشه به يه راه ديگه ای واسه آرووم کردن خودش پناه ببره. اينجاست که بعضی ها می لغزن. اينجاست که آدم ممکنه دچار اشتباه بشه. همين هاست که افراد رو به راه هايی می کشونه که يک عمر بدبختشون می کنه. اونوقت اطرافيان می گن در انحراف شخص مقصر نيستن. در حالی که بيش از اون شخص اطرافيانش تقصير دارن. گاهی هم يه دوست، يه غريبه آشنا، يه خويشاوند حقيقی نه عرفي، می تونه دوای تموم دردهای آدم باشه البته اگه پيدا بشه... .
توی اين روزها و شبها حال کسی رو دارم که داره زير آب فرياد ميزنه و صداش به جايی نميرسه. و تنها کسی هم که می تونه اونو بفهمه و درک کنه اونقدر ازش دوره که... .
ولی ای خوب خوب! ای آئينه مهر! تمام لحظه هايم سرشار از عطر حضور توست. در هر نفس تو را همراه خويش می يابم. در هر قدم ، در کنارم هستی. هر چند که در دريای مشکلات غرق شده ام ولی همچنان در زير اين آبهای سياه و تيره نام تو را فرياد ميزنم و به اميد با تو بودن در مقابل تمامی غمها می ايستم و لبخند ميزنم... .


 
comment نظرات ()