گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٧
 

الان حال و هوای عجیبی دارم. همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی... . سپیده دم، وقتی که هنوز دنیا در خواب بود و شبنم چشم به راه خورشید بود تا با اولین پرتو جانبخش اون، بسوزه، بخار بشه و فنا بشه، من تو کنج تنهایی خودم سوختن تو رو دیدم، بخار شدن تو رو دیدم و نمی دونی با دیدن این، چه بر من گذشت.
آرزویم! می دونم که داری سختی می کشی، می دونم که داری زجر می بینی. می دونم که زیر فشار تنهایی، غم و خستگی داری خورد میشی. می دونم. همه اینها رو می دونم و می بینم و حس می کنم. ولی من هم اسیر همین سرنوشتم. من هم تو بند همین مشکلات و سختی ها اسیرم و دارم با اینها می جنگم تا بتونم خودم رو آزاد کنم تا بتونم به تو برسم. تا بتونم بار مشکلات تو رو از روی دوشت بردارم و به دوش بکشم. تا تو زیر این همه مشکلات و سختی ها نباشی، تا بتونم طرحی از لبخند رو بر لبانت ببینم و جوون بگیرم.
ولی گل من! پرپر نشی که من تنها با عطر تو زنده ام. امیدم! نا امید نشی که تنها به امید تو دارم این راه رو طی می کنم. بهارم! خزان نشی که من توی خزان تو می میرم. صنوبرم! نشکنی که من با تکیه بر تو دارم این همه مشکلات رو تحمل می کنم. بودم! نابود نشی، آرزویم! یأس نشی، زندگیم! مرگ نشی، که بی تو من تاب یک لحظه زیستن رو هم ندارم.
عزیزم! دستت رو به من بده و با من همسفر شو، و نذار این غمها، این سختی ها و این مشکلات بر تو چیره بشن. امیدم! دستت رو به من بده و در کنارم باش، تا بتونیم فشارهای زندگی رو تحمل کنیم، تا تندباد زندگی ما رو نشکنه. بهارم! همرام باش تا قلب پاییزی من با حضور تو زندگی دوباره رو آغاز کنه. آرزویم! قلبت رو به من بده تا در هر تپش قلب، همراه هم باشیم،  تا در هر نفس حضور هم رو حس کنیم، تا همیشه یار هم، غمخوار هم باشیم، چرا که من:
ماهی همیشه تشنه ام،
ای زلال تابناک!
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک...


 
comment نظرات ()