گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٩
 

 يک سال گذشت. يک سال از روزی که شروع کردم به نوشتن خاطرات روزانه ام گذشت. ديشب بعد از اينکه خاطره آخر از اين يک سال رو نوشتم، شروع کردم به ورق زدن دفترم. تو هر صفحه ياد روزهای تلخ و شيرين اين يک سال برام تداعی می شد. اما چيزی که از همه بيشتر به چشم می خورد اين بود که تو هر صفحه بارها و بارها نام کسی و می ديدم که اوايل دوستم بود و الان آرزوم شده و تمام وجودم. هر صفحه ای رو که ورق می زدم بارها نام اونو می ديدم و دلم بيشتر واسش تنگ می شد. خاطرات آدم گاه خيلی دلتنگ کننده ميشن.
ديشب آرزو کردم کاش کمی بزرگتر بودم. مثل بچه ها که وقتی کوچيکن آرزو دارن زود بزرگ شن. منم آرزو داشتم که کاش می تونستم تو زمان سفر کنم. کاش می رفتم به چند سال آينده. کاش الان تو چند سال آينده بودم. آدم وقتی سفری رو آغاز می کنه دلش می خواد زود به مقصد برسه زود به مقصود برسه. و خوب منم آرزو می کردم کاش زودتر به مراد دلم می رسيدم. اما حيف که نمی شه مسافر زمان بود.
زمان. زمان. مدتی که با زمان در حال رقابتم. در حال جنگم. تا ازش پيشی بگيرم تا بر او غلبه کنم. اما نميشه. هميشه من مغلوب بودم و اون غالب. هميشه وقتی با آرزوم هستم نگران زمانم. نگرانم که نکنه زمان زود بگذره و باز اون مجبور شه بره و باز من اينجا تنها بمونم. هميشه نگرانم. هميشه در تلاشم تا زمان و زندانيش کنم. يه جايی اسيرش کنم و نذارم که حرکت کنه. اما هميشه خودم اسير زمان شدم.
ديروز بازم آتش وجودم گر گرفته بود. بازم آتش فشان دلم فوران کرده بود. بازم روح رنجورم بی تاب شده بود. انقدر بی تاب که تاب ماندن نداشتم. آرووم و قرار نداشتم. دلم می خواست برم. برم به جايی که روحم آرووم بگيره. بی تاب و بی قرار و چشم براه و منتظر نشسته بودم که ناگهان ديدم آفتاب دوست از مشرق دلم طلوع کرد و باد اميد بخش حضورش و باران جانبخش مهربانيش آتش وجودم رو خاموش کرد. روح بی تابم رو آرووم کرد. به دريای طوفانی دلم آرامش بخشيد و صبر و قرار رو به من بازگردوند. چه آرامشی بود و چه ديداری. ولی بازم اين زمان مزاحم شد و بازم اسير اون شدم. بازم اون مجبور شد بره و من موندم و هجوم افکار و دلی بيمار.


 
comment نظرات ()