گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٦
 

آه! امشب حال و هوای دگرگونی دارم. امشب در سر شوری دارم. امشب در دل نوری دارم. باز امشب در اوج آسمانم... . باز هم مثل قبل، مثل همه روزها و شبهای گذشته، مثل همه روزهای دیگه زندگیم، هر وقت که احساس دلتنگی می کنم، هر وقت که احساس می کنم چیزی رو گم کردم، هر وقت که احساس می کنم چیزی داره منو بی تاب میکنه، به کنج خلوتی خزیده ام و دارم به آوای دلنشین دریا گوش میدم. هیچ چیز بیشتر از این صدا منو آرووم نمی کنه. چون تو رو به یادم میاره. چون باعث میشه که تو رو قوی تر از قبل در درونم حس کنم. چون باعث میشه شمیم حضورت رو از ورای فرسنگها فاصله ای که ما بین ماست استشمام کنم. چون دریا رو هم صدا با خودم می بینم.
فکر می کنی دریا چه رنگی؟ آبی؟ سیاه؟ کبود؟ سرخ؟ نیلی؟ ... . دریا بیرنگه. بیرنگه بیرنگ. بیرنگ مثل صفا، بیرنگ مثل دوستی، بیرنگ مثل یکرنگی، بیرنگ مثل معصومیتی که هنوز از دست نرفته. از من پرسیدی که دلهامون اول چه رنگی بودن و حالا چه رنگین؟ از من پرسیدی که دلامونو چه رنگی کنیم؟ خوب من دوست دارم دلم بیرنگ باشه. دوست دارم دلم به رنگ دریا باشه. دوست دارم دریا باشم به شرطی که تو آروزم باشی. به شرطی که تو خورشیدی باشی که هر روز با پرتوهای گرم محبتش اونو تبخیر میکنه. به شرطی که تو ماهم باشی و هر شب خودت رو در من تماشا کنی. که دریای دلم بدون حضور تو مردابی بیش نیست. که باغچه دلم بدون تو کویری خشک و سوزانه.
توی این لحظات، سخت تشنه تو هستم. سخت محتاج آغوش پر مهر تو هستم. سخت ... . ولی بی تو، باید این زمان رو سپری کنم و به یاد و خاطره هات بسنده کنم، تا به اون لحظه ای برسم که برای همیشه بدستت بیارم...
آسمان ابری است
آسمان دل من ابری تر...


 
comment نظرات ()