گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٥
 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
بعضی وقتها آدم بعضی نوشته ها رو می خونه. بعضی وقت ها آدم بعضی نوشته ها رو می بینه و بعضی وقتها آدم بعضی نوشته ها رو حس می کنه، تجربه می کنه. قبلا بارها و بارها این شعر مشیری رو خونده بودم که می گفت:
....
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی!
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت، همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان  
...
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.
همیشه این رو می خوندم و زمزمه میکردم ولی هیچ وقت مثل الان نفهمیدم که چی میگه. هیچ وقت نفهمیده بودم که معنی «من به هر حال که باشم به تو می اندیشم» چیه. ولی الان می فهمم. الان درک می کنم که چی میگه. تا آدم یه چیز رو تجربه نکنه و تو حال و هوای شاعر وقتی که شعر رو داره میگه قرار نگیره نمی تونه بفهمه که  اون شعر چی میگه. ولی من الان می فهمم که این شعر چی می گه. الان میفهمم که وقتی میگه «کاش می گفتی چیست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست» یعنی چی. شاید بزرگترین چیزی که این دوستی به من داد بزرگترین چیز بعد از آرزویی که در دلم زنده کرد همین قدرت درک معانی بود. انگار نگاهم به جهان عوض شد. همه چیز رو یه جور دیگه دیدم. و همه اینها رو بخاطر تو دارم. فقط تنها چیزی که الان ندارم، تنها چیزی که الان پیشم نیست تویی و جز تو چیز دیگه ای نمی خوام. ولی بعضی از آرزوها واسه اینکه برآورده بشن نیاز به صبر و رنج دارن. چرا که نابرده رنج گنج میسر نمی شود.
ای گنچ گرانبهای من! ای امید ناامیدی های من! ای تمام نا تمام من! ای نمی دانم که من ! که سالها از پی تو روان بوده ام و هر گوشه ای را جسته ام و تو را نیافته ام و اکنون پس از سالها دوری، تو را یافته ام، این را بدان که رهایت نخواهم کرد. به هیچ بهایی ترا نخواهم فروخت. و در این راه حاضرم هر بهایی را که لازم است، پرداخت کنم که چون تویی را نمی توان خرید بلکه باید دزدید و در نهان خانه دل مخفی ساخت که مبادا آنرا بدزدند. که مبادا تو را از من بگیرند. که مبادا مرا از تو دور سازند. که مبادا خورشیدم را در پشت ابر پنهان سازند. که مبادا ماه ام را در شب بربایند. آرزویم! تو بمان با من، تنها تو بمان. چرا که :
ز بس در شهر تنهایی برفتم کو به کو خسته
شده چون موی شبگونت وجودم مو به مو خسته...
نیم کمتر ز مجنون بیابان گرد جان خسته
که ليلای وصالت را شوم از جستجو خسته ...


 
comment نظرات ()