گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٤
 

یه روز دیگه هم گذشت. الان که دارم این رو می نویسم بدجوری دلم گرفته. بد جوری بی تابم. از درون دارم می سوزم. از درون آتش گرفتم. ولی در بیرون مجبورم مثل همیشه خودم رو نشون بدم. تظاهر کار سختیه. توی این روزها و شبها، با این که در بین کسانی هستم که دوستم دارن، ولی از همیشه تنهاترم. از همیشه غمگین ترم. از همیشه بی کس ترم.
جان من کجایی؟ که بی تو دل شکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام، به گوشه ای نشسته ام
آتشم به جان و خموشم، چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا!
می دونم که می فهمی چی می گم. خیلی سخته که آدم غمگین باشه، ناراحت باشه، بغضی فروخورده راه گلوش رو سد کرده باشه ولی شونه ای نباشه که سرش رو بذاره رو اون و یه دل سیر گریه کنه. می دونم. می دونم که تا حالا هزار بار این حرفا رو زدم. می دونم که اونقدر این حرفا رو گفتم که همه اونا رو از حفظی. ولی چه کنم؟ توی این روزهای بی کسی، توی این روزها که بدون تو موندم، مثل همون ماهی ای شدم که تو کف یه رودخونه که مدتهاست خشک شده داره جوون میده و تلاش می کنه تا خودش رو به دریایی که تو افق می بینتش برسونه. ولی دیگه جوون نداره.
خوب اگه با تو هم درد دل نکنم میشم مثل یه مشک آبی که از بس توش آب ریختن داره میترکه. ولی نمی ذارم این شب زیاد طول بکشه. سعی می کنم که خورشید رو پیداش کنم. سعی می کنم خودم رو به دریای دلت برسونم. نمی خوام تسلیم مشکلات بشم. کاش این شب هرچه زودتر تموم بشه. کاش بتونم طلوعت رو ببینم. کاش... .


 
comment نظرات ()