گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۳
 

باز هم در روزی دیگر، در شبی دیگر، در لحظه ای دیگر از لحظاتی که به یاد تو هستم، در گوشه ای نشسته ام و به آوای دل نشین دریا گوش می دهم. دریایی خروشان که سینه بر ساحل می ساید و گویی از دردی جانکاه بر خود می پیچد و کف به لب آورده است. آنچنان تیره و کدر است که گویی تمامی سیاهی ها و غم های عالم را در آن ریخته اند. آنچنان بی تاب و بی قرار است که تاب یکجا ماندن ندارد، و به همین خاطر همواره در خروش و فغان است. و من، دریای تو، دریایی که در ابتدا قطره ای بیش نبود و چون به دریای بیکران محبتت پیوست به اقیانوسی عظیم بدل گشت، خاموش در گوشه تنهاییم نشسته ام و به خروش و فغانی که در درونم به پاست گوش فرا داده ام. و هر لحظه صدای برخورد موجها، این مشتهای سنگین دلم، را با سینه ام می شنوم. هر لحظه هزار بار از غم دوری تو، تو که آرزویم هستی، تو که زندگیم هستی، می میرم و به امید روزی که برای همیشه در کنارم خواهی بود زنده می گردم و اسیر این مرگ و تولد دائمی ام.
چقدر سخته اینطور ادبی حرف زدن. شبیه آدمی می شم که یه لباس اتو کرده پوشیده و داره تو یه جمع سخنرانی می کنه و از ادبیات میگه. امروز صبح تونستم طلوع دو خورشید رو با هم ببینم. باورتون میشه؟!! دو تا خورشید! یکی از اونا همون خورشید جهنمی بود که هر روز طلوع می کنه و بانگ آغاز روز دیگری از این روزهای تاریک رو فریاد می زنه. ولی یکی دیگه خورشیدی بود که مدتی بود که غروب کرده بود و تنها یاد و خاطره اون مثل ماه تابان، در دلم نورافشانی می کرد. ولی امروز صبح همون موقع که این خورشید جهنمی می خواست طلوع کنه من طلوع خورشید جاویدان زندگیم رو از افق دلم دیدم و چه سحر زیبایی خواهد بود آن زمان که تو خورشید درخشان آن باشی.
آرزوی قشنگم! این روزها، روزهایی که دیگه نمی تونم مثل قبل با تو بودن رو تجربه کنم، تازه فهمیدم که چقدر برام عزیزی. تازه فهمیدم که چقدر به تو نیاز دارم. تازه فهمیدم که برای این که زنده باشم باید با تو باشم. پس با من باش که اگه با من نباشی منم نیستم چرا که تو منو به هست آوردی و بی تو من هیچ ام.
دریای تو


 
comment نظرات ()