گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٢
 

يه روز ديگه هم شروع شده يا تموم شده؟ اينطوری که ساعت داره نشون ميده يه روز ديگه بازم شروع شده. خوب خوشحالم که اين روزهای تلخ دارن سريع ميگذرن و هر روز دارم کورسوی اميدی رو که در دلم داشتم فروزان تر و روشن تر می بينم. ياد يه شعر از حافظ افتادم که می گفت:
لطفی چنان ندارد بی دوست زندگانی                      بی دوست زندگانی لطفی چنان ندارد....
واقعا لطفی نداره. بی دوست که نمی شه زندگی کرد. تو اين دنيای پر از گرگ های انسان نما اگه آدم يه همدم نداشته باشه، يه دوست نداشته باشه اونوقت بايد چيکار کنه؟ وقتی که احساس غربت ميکنه بايد چيکار کنه؟ وقتی زمزمه ای که از دور دست مياد و تنها اون که مسافر غريب شهر زندگيه اون زمزمه رو می شنوه و بی تاب ميشه، بی قرار ميشه، اونوقت سرش رو روی شونه های کی بذاره و گريه کنه؟ چرا که نه پای رفتن داره نه تاب ماندن. که تنها در اين راه قدم گذاردن هم سخته و هم دردآور. بايد همسفر داشت برای سفر به سرزمين آرزو. و بايد هم قدم داشت برای مقاومت در برابر مشکلات. به قول يه شعر که می گفت:

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش      هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش


 
comment نظرات ()