گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٩
 

امروز ياد بچگی هام افتادم. ياد دوران دبستان. کلاس اول. دوستام و معلمهام. ياد اون موقعی که دلم پرپر ميزد واسه يه روز جمعه که تعطيل باشم. ياد زمانی که هنوز ساده و بی آلايش بودم. هنوز با دروغ و نيرنگ و حقه و نارو زدن آشنا نشده بودم. زمانی که هنوز به زلالی چشمه بودم. ياد وقتی که بزرگترين آرزوم اين بود که به دانشگاه برم. و زمانی که بزرگترين خواسته ام شايد يه دوچرخه بوده يا يه شکلات يا ... .
آه که چه روزگاری بود گذشته های کودکی. حيف که خيلی مفت اونو به سرنوشت فروختيم. حيف که قدرشو ندونستيم و در هوس بزرگتر شدن سوختيم و عاقبت کودکی و به بهای دروغگو شدن و حقه باز شدن و ناروو زدن فروختيم و چه بدست آورديم؟؟ هيچ. افسوس و افسوس. لوح سفيد دلمونو زير سياهی دروغ و نيرنگ تيره و کدر کرديم.
حالا سالها از اون دوران ميگذره. سادگی اون دوران ديگه از من رخت بر بسته. ديگه به زلالی رود نيستم. ولی تو اين دوران آرزوهام هم عوض شده. الان که به دانشگاه راه پيدا کردم آرزوم عوض شده. آرزوم اين شده که بتونم سرپای خودم بايستم. آرزوم اين شده که بتونم به آرزوم برسم. آرزوم اين شده که به جاده عشق رو پشت سر بزارم و در مقصد به مقصودم برسم. ولی مقصد دوره و من بی تاب رسيدن به اون. وای در من تاب دوری نيست.
از هر طرف که ميرم بازم ميرسم به همين نقطه. به سر اين جاده. از هرچی که حرف ميزنم بازم ميرسم به همين حرف. تمام وجودم يک حرف شده و تمام نوشته هام برای گفتن همين يک حرف و آن يک حرف همين تنها دوست داشتنه. افسوس که دوست داشتن رو نميشه نوشت. وگرنه دلم واسه نوشتن حرف زياد داشت.


 
comment نظرات ()