گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۱
 

هر روز صبح زود به اين اميد از خواب بيدار ميشم تا بتونم خورشيدی رو که هميشه آرزوشو داشتم ببينم. هرروز ساعت ها ميشينم و طلوع زيباش رو از افق دلم نظاره می کنم. و بعد که شبنم جانم در گرمای وجودش تبخير شد و نيست شد و وجودم لبريز از او و نام و خاطراتش شد قدم در جاده سرنوشت ميذارم و پيش ميرم. درسته جاده تاريکه. درسته تو جاده هميشه شبه. ولی ندائی به من ميگه که:
گرچه شب تاريک است
دل قوی دار سحر نزديک است

در ميان من و تو فاصله هاست
گاه می انديشم
می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری
توُ توانايی بخشش داری
دستهای تو توانايی آنرا دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من آرامش می بخشد
و تو چون مصرع شعری زيبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی ديگر
رونقی ديگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
يا بگيری از من
آنچه را می بخشی.....
حالا که با وجودت با بودنت و با دستهات که دو مسيح خاموشند منو از نيستی به هستی آوردی پس همچنان با من باش و اميدوار بزی. و دل قوی دار سحر نزديک است.


 
comment نظرات ()