گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۸
 

دلم می خواست که امروز رو ميشد به اندازه تمام روزهای دنيا طولانی کرد. ولی از طرفی دلم می خواد اين روزها زودتر بگذره و فردايی برسه که سالهاست منتظرش هستم. می بينی! اسير تضاد درونی خويشتنم. خواسته هام هم دارن با هم متناقض می شن. نمی دونم با اين سردرگمی چه بايد بکنم. ولی می دونم که اين روزها رو بايد پشت سر بذارم و تلاش کنم تا زمينه برای فردايی بهتر مهيا شه.
اميدوارم امروز بتونم بدور از هر دغدغه ای تو رو ملاقات کنم. آخه روز آخری دلم نمی خواد نگران هيچ چيزی باشم و دلم می خواد با خيال راحت با تو صحبت کنم. ولی خوب!! هميشه يه چيزی هست که آدم رو نگران کنه. هميشه يه مشکلی هست. خوب اميدوارم اين روز آخری هم به خوبی و خوشی بگذره و به راحتی وارد مرحله جديدی از سفر مشترکمون بشيم.
می دونيد اصلا حال و حوصله تایپ کردن رو ندارم. پس بهتره همين جا کلام رو ختم کنم به اينکه:
تنيده ياد تو در تار و پودم
بود لبريز از عشقت وجودم
تو بودم کردی از نابودی و با عشق کردی
فدای نام تو بود و نبودم...........


 
comment نظرات ()