گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٧
 

يه روز برفی ديگه شروع شد. روزهای برفی رو خيلی دوست دارم چون هر کدوم از دونه های سپيد و سبک برف منو ياد تو ميندازه. برف رو دوست دارم چون تو رو برام تداعی می کنه. با تو بودن رو به يادم مياره. وگرنه اونم مثل بقيه برام رنج آور و بی اهميت جلوه می کرد. می دونی!! همه چيز منو ياد تو ميندازه. و همه چيز تو رو به خاطرم مياره. ياد تو هر جا که هستم با منه............
اين روزها سرحال نيستم. آخه روزهای آخری هست که می تونم باهات صحبت کنم. بعد از اونم که برم خونه بازم خودم می مونم و در و ديوار بی روح خونه و تنهايی. حالا نمی دونم بايد با اين تنهايی و دوری چطوری سر کنم اما چاره ای نيست و اين زمان هم بايد سپری شه تا لحظه ای که منتظرش هستيم برسه. خوب نمی دونی چقدر منتظر اون لحظه ای هستم که بتونم ببينمت. ولی فعلا بايد منتظر باشم. چند روز پيش دلم گرفته بود رفتن سراغ ديوان حافظ و فال گرفتم. می دونی چی اومد؟؟؟
يوسف گمگشته باز آيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ....
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپديد
هيچ راهی نيست کان را نيست پايان غم مخور ....


 
comment نظرات ()