گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٦
 

يه روز ديگه داره سپری ميشه. اين روزها نگرانی و تشويش حتی يک لحظه هم منو رها نمی کنه. اين نگرانی و تشويش واسه اينه که اتفاق های مهمی قراره بيفته که اگه مطابق اون چيزی که من ميخوام نباشه می تونه رسيدن به هدف رو به تاخير بندازه. خوب ديگه اين شبها خواب ندارم. هر بار هم که می خوابم ...
همه شب خواب بينم خواب ديدار               
دلی دارم دلی بی تاب ديدار.....
خلاصه وضعی دارم که تحملش سخته. اما هميشه همينطوريه. وقتی آدم ميخواد کار مهمی انجام بده قبلش تشويش و نگرانی داره. بخصوص اگه نظر ديگران بتونه در طولانی تر شدن يا کوتاه تر شدن راه موثر باشه. گاهی آدم نمی دونه چطوری بايد بقيه رو راضی کنه. گاهی هم نميشه بقيه رو راضی کرد. گاهی هم آدم مجبور ميشه راهی رو تنها بره. گاهی هم بايد در مقابل بقيه ايستاد. گاهی هم.... گاهی هم بايد فراموش کرد. خوب من که تاب فراموش کردنش رو ندارم و بايد اين راه رو برم حالا يا با کمک بقيه يا بدون اونا. فقط نمی دونم چرا بازم اينقدر نگرانم. شايد از به عقب افتادن هدف نگرانم. شايد نگرانم که مشکلات اونقدر زياد شن که نتونم کاری بکنم، نتونم اونها رو حل کنم. می ترسم که تو راه بمونم. می ترسم که از سرنوشت شکست بخورم. می ترسم که ...
اما يه چيزی دارم که تموم اين ترسها رو از بين می بره. همه چيز رو واسم قابل حل می کنه. اونم اطمينان و اعتماد و پشتگرمی ای که از جانب تو دارم. چيزی که به من ميگه برو جلو! نترس! می تونی! بايد بتونی. و من ميرم. ميرم تا به هدف برسم. چه با بقيه و چه بدون اونا. چون تو رو دارم پس تنها نيستم. و بهت اطمينان دارم و دوستت دارم.
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش....................


 
comment نظرات ()