گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٦
 

امروزم يه روز جالبی بود. جالبتر از اون که بشه نوشت. جالبتر از او که بشه شرح داد. چرا؟؟ خوب معلومه چون که در خودم ديگه يه چيز خرد کننده حس نمی کردم، ديگه در خودم انتظار رو حس نمی کردم انتظار واسه کی؟؟ واسه اونی که بتونه جام خالی وجودم رو لبريز از شراب محبت خودش بکنه. ديگه منتظر کسی نبودم. هميشه از انتظار بيزار بودم. خيلی سخته که آدم اول يه جاده وايسه و منتظر کسی باشه و کسی هم نباشه که تو اين جاده باهاش همسفر شه.
جاده هميشه آدم رو به ياد سفر ميندازه. جاده هميشه آدم رو به سفر دعوت می کنه. سفر به کجا؟؟؟ به هرجايی که اينجا نباشه. به هرجايی که مقصود باشه. سفر به اونجايی که ازش اومديم. همونجا که ازش به اين سرزمين پست و لبريز از دروغ و نيرنگ هبوط کرديم. سفر به مقصد برای رسيدن به مقصود. اما سفر هم مخاطراتی داره. ممکنه آدم تو نيمه راه بمونه. ممکنه آدم مرد سفر نباشه. اما اگه ادم کوله بارش مطمئن باشه. اگه آدم توانايی شو داشته باشه. تو نيمه راه نمی مونه. تو کوير سرنوشت وا نمی مونه:
نمی خوام تو نيمه راه
خستگی چيره بشه به رفتنم
نمی خوام بيهودگی
بشينه مثل يه بختک رو تنم
نمی خوام مردنمو
اين کوير بی ترحم ببينه
نمی تونم ببينم
که تو قلبم
داره حسرت ميشينه
آدم بايد تا می تونه تلاش کنه. تا نفس داره بجنگه تا بتونه اين راه و تموم کنه. و تو اين راه تنها چيزی که آدم رو ثابت قدم نگه می داره اطمينانٍ. اطمينان و اعتماد بنفس. و مهمترين چيز هم توکل . توکل به اونی که دنيا در يد قدرت اونه. بايد توکل کرد و پيش رفت و تا آخرين رمق تلاش کرد:
هنوزم نفس دارم
هنوزم خون تو رگامه
هنوزم مثل يه خورشيد
برق فردا تو نگامه
پرم از شوق سفر
ما بايد بشيم روونه
هنوزم يه جای امنه
با تو زير سقف خوونه.
به اين اميد که بتونيم تو مقصد به مقصود برسيم و آنچه که دانی افتد.....


 
comment نظرات ()