گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٤
 

روزها گاه چه تلخ و گاه چه شيرينن. شايد اينم بازی روزگاره که با آوردن روزهای سخت به ما ياد ميده که قدر روزهای شيرين رو بيش از پيش بدونيم. امروز بعد از دو روز ديدمت شايدم بعد از دو سال يا دو قرن...! ولی ديدمت و چه ديداری بود و چه شعفی. نمی تونم بگم چقدر از ديدنت خوشحال شدم. خوب نمی تونم بگم که چه حسی دارم. بعضی حسها هست که ديدنی. اگه اينجا بودی می تونستی برق شادی و در چشمهام ببينی. فرياد شادی رو در سراچه دلم بشنوی.
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم...
هيجانی در وجودم هست که نمی ذاره فکرم رو متمرکز کنم و بنويسم. نمی تونم يه مسير ذهنی مشخص رو طی کنم. واسه همين هی از اين شاخه به اون شاخه می پرم. بهتره همين رو بگم که:
ديدار يار غايب دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بيابان بر تشنه ای ببارد...


 
comment نظرات ()