گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۳
 

دلم تنگ است و
هر سازی که می بينم بد آهنگ است.....
دلم حسابی تنگ شده. اونقدر که حد نداره. از طرفی نگرانم و از طرفی سخت دل تنگ. گاهی دلم از بابت اينکه چه اتفاقی افتاده می لزره و گاهی بخاطر اينکه نمی تونم ببينمت باران حسرت ميباره. نمی دونم.  نمی دونم چطوری بايد اين روزها رو سپری کنم. نمی دونم چطوری بايد اين راه رو طی کنم. چطوری بايد از تيرگی شب بگذرم و تا کجا بايد برم تا به تو برسم....
نمی دونم اصلا چی دارم می نويسم. نمی دونم اصلا چی بايد بنويسم. حوصله کشيدن بار فاعل و مفعول و فعل رو ندارم. حوصله نوشتن رو ندارم چون نمی تونم به اين احساس لباس کلام بپوشونم و برات بگم که چی حس می کنم. شايدم لازم نباشه چون خودت می دونی. نمی دونی. نمی دونی الان چه حالی دارم. نمی دونی الان تو دل من داره چی ميگذره! نمی دونی الان بر من چی گذشته!!! شايد بهتر باشه هيچی نگم. شايد بهتر باشه سکوت کنم. شايد بهتر باشه چشمام رو ببندم و فکر کنم که کنارمی و در عالم خيال سرم و رو شونه های مهربونت بذارم و زار زار گريه کنم.........
کاش در خلوت تنهايی من، نفس هم نفسی می آمد
کاش در غربت دلتنگی من، تپش قلب کسی می آمد....


 
comment نظرات ()