گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۳
 

صبا! اگر گذری افتدت به کشور دوست
بيار نفحه ای از گيسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به پيش من آری پيامی از بر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشيم مويی از سر دوست... (حافظ)
روزها دارن به سرعت ميگذرن. به سرعت سپری ميشن و باز ما می مونيم و خاطرات. خاطراتی که پاره های وجود آدمی اند. و هر کدام لحظاتی از عمری رو که گذرانده ايم به يادم ما ميارن. حالا خوب يا بد بستگی به ما داره. به کارهامون و رفتارهامون. منم نشستم اينجا و دارم همين خاطرات رو بررسی می کنم. بعضی هاش اونقدر شيرين هستن که درونم رو لبريز از نشاط و سرور می کنن و بعضی ها هم آنقدر تلخ که ... . اما آدم نبايد هميشه به گذشته اش فکر کنه و همينطور نبايد اون گذشته رو انکار کنه. آدم بايد به فکر حال هم باشه. به فکر اکنون هم باشه. ولی من به اکنون کاری ندارم. به فکر آينده هستم. به فکر اينکه چه کاری بايد انجام بدم. چه برنامه ريزی ای بايد داشته باشم تا بتونم به مقصد برسم. اما نميشه. چون تنهايی که نميشه واسه يه جمع برنامه ريخت. ولی تنهام. تنهام چون نيستی. چون انگار سالهاست که نديدمت. هر چند فقط يه روز گذشته از آخرين ديدار ولی اين يه روز بر من سالی گذشت.
الانم مثل هميشه اينجام تا ببينمت البته اگه بشه. آخ که اگه بشه چی ميشه!!!!! ديگه تحمل اين انتظار رو ندارم. انتظار آدم رو ديوونه ميکنه. انتظار آدم رو از زندگی سير می کنه. هميشه از انتظار بيزار بودم ولی هميشه منتظرم. واسه هر چيزی بايد کلی انتظار بکشم. حتی واسه تو. واسه ديدن تو و برای با تو بودن. نمی دونم چقدر ديگه بايد صبر کنم ولی فعلا بايد منتظر باشم. کاش اين شب انتظار با طلوع تو پايان پذيرد. کاش بر ديدگانم قدم بگذاری تا شميم جان بخش حضورت در صحرای خشک و سوزان دلم وزيدن گيرد و باران پر مهر نگاهت بر دل سوزناکم باريدن آغاز کند تا غنچه های عشق و دوستی بار ديگر شادمان گردند و سيراب. کاش ...


 
comment نظرات ()