گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢
 

يه روز ديگه با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت. امروز يه جور عجيبی شدم. از يه طرف خوشحالم چون امتحاناتم تموم شد و خيالم راحت شد. از يه طرف ناراحت. ناراحت چون دارم به روزهای سخت نزديک می شم. ناراحت چون آفتابم داره در زير ابر پنهان ميشه. و من برای مدتی از ديدن اين آفتاب درخشان محرومم. چقدر سخته بدون خورشيد زيستن. که اگه خورشيد نباشه يعنی روزی نيست و همه جا شبه. و چقدر سخت در شب زيستن و با شب خو کردن.
مدتی هست که حيرانم و تدبيری نيست
عاشق بی سر و سامانم و تدبيری نيست....
ساعتی هست که اينجام و دارم تو اينترنت ول می گردم. حال و حوصله هيچ چيز و ندارم. بيخودی از اين سايت به اون سايت ميرم و بعدشم صفحه رو می بندم. بازم خوبه تکنولوژی پيشرفت کرده و ميشه يه جا نشست و ولگری کرد. علافی يعنی اين. نه کاری داری نه چيزی اينجا نشستی. تا اينجاشو ميشه تحمل کرد. اما اينجا که هستم هميشه چشم به راهم. چشم به راه که تو کی ميای؟ کی آنلاين ميشی تا بتونم بازم ببينمت و با تو بودن از نوع قرن ۲۱ رو تجربه کنم. کاش همين الان ميومدی. کاش....
وای در من تاب دوری نيست!!!
ای خيالت خاطر من را نوازشبار!
بيش از اين در من صبوری نيست....
اما چه ميشه کرد. بايد صبور بود. صبور بود و اميدوار. به قول شاملو:
آگاه باش!
که نا اميدان را معادی مقدر نيست.....


 
comment نظرات ()