گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٩
 

یکی بود، یکی نبود.
زیر این طاق کبود.
جز خدا هیچکی نبود.
نه ستاره نه سرود.
یه پسری بود که خیلی الاف بود. تمام روز و شب هاش به بیهودگی میگذشت. اصلا نمیدونست که میخواست چیکار کنه. اصلا نمیدونست واسه چی اومده و میخواد چیکار کنه. خلاصه. روزهاش به هیچی میگذشت. یه روز که همینطور داشت توی لجنزار زندگی قدم میزد و لولیدن دیگران رو در این لجنزار تماشا میکرد، با خودش میگفت: «کاش منم مثل اینا بودم. کاش میتونستم کارهایی رو که اینها میکنن انجام بدم. کاش میتونستم مثل کلاغ سرم رو در این لجن فرو ببرم و از اون بخورم و لذت ببرم. اما حیف که نمیتونم. کاش خدا نعمت حماقت رو به من هم میداد. خدایا! بهم خماقت که ندادی. پس لااقل یه چیزی بهم بده که بخاطرش زندگی کنم. یه هدفی. یه چیزی. از این بی مفهومی خسته شدم. از این بی هدفی به تنگ اومدم. یه راهی بهم نشون بده که بتونم از این لجنزار خلاص شم. یه کاری واسم بکن.» اما هیچ خبری نشد. پسر همینطور که میرفت مدام با قاطعیت و جدیت بیشتری این خواسته خودش رو مطرح میکرد. دیگه کم کم به تنگ میاد. صبرش رو از دست میده. مدام بیقراری میکنه. مدام بیتابی میکنه. بالاخره یه صدایی بگوشش میرسه. خدا بهش میگه که: «باشه. حالا که این رو میخوای من هم بهت یه چیزی میدم که بتونی با اون به آرزوهات برسی.» بعد به یه گوشه اشاره میکنه و میگه: «اون گوشه رو میبینی. همونجا توی لجنزار. اون درخشش رو در عمق این لجنزار میبینی؟ گوهر تو اونجاست. برو و برش دار. اونوقت به هرچی که بخوای میرسی.»
پسر نگاهش رو به ته لجنزار میدوزه. در یه نقطه پرعمق از لجنزار یه درخششی به چشمش خورد. پسر گفت:« خدایا! این که بدست آوردنش خیلی سخته. چطوری برم و برش دارم؟» خدا با عصبانیت نگاهی بهش میندازه و میگه: « اگه میخوایش میتونی بری و برش داری. اگه نه باید با همین وضع زندگی کنی. همینه که هست. فکر کردی میتونی هرچی رو که میخوای مفتی بدست بیاری؟ باید زحمت بکشی.» خدا اینو میگه و میره و دیگه بهش جواب نمیده. پسر یه مدت اونجا میشینه. هی به اون درخشش نگاه میکنه. با دیدن اون درخشش مدام بیقرارتر میشه. اما سختی راه رو چیکار باید میکرد؟ خیلی دشوار بود. پسر یه مدت همینطوری فقط به اون گوهر نگاه میکنه. آخرش طاقت نمیاره. بلند میشه و به سمت اون گوهر حرکت میکنه. دشواری راه رو فراموش میکنه. چون اون گوهر رو میخواست. چون اون گوهر معنی زندگیش بود. چون خدا اون گوهر رو برای اون آفریده بود.... آخرش رو هم هرجور که دوست داری تموم کن.
نتیجه شماره 1: بی هدفی خیلی سخته.
نتیجه شماره 2: بعضی مثل کلاغ خودشون رو به این خور و خواب چند روزه مشغول کردن و تنها فکر میکنن که فقط باید هرچه بیشتر از این لجنها بخورن و چاق شن. خوش به حالشون. حماقت هم نعمت بزرگیه.
نتیجه شماده 3: اگه گنج میخوای باید رنج ببری. چون در غیر اینصورت قدرش رو نمیدونی و هرچقدر هم که اون گنج برات مهم باشه اونو خیلی زود از دست میدی. اما اگه با سختی اونو بدست آورده باشی همیشه قدرش رو میدونی و با همه وجود ازش مراقبت میکنی.

دریا


 
comment نظرات ()