گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱
 

شده تا حالا از همه چيز خسته شين؟ شده تا حالا دلتون بخواد از جايی که هستين فرار کنين؟ شده تا حالا که بخواين از همه چيز فرار کنين؟ از خودتون، از زندگی،‌ از شرايطی که دارين، خلاصه از همه چيز. اگه يه وقت تو اين موقعيت قرار بگيرين چيکار می کنين؟ فرار می کنين؟ گيرم که فرار کردين آيا جايی که بهش فرار می کنين از اينجايی که در اون هستين بهتره؟ اصلا جايی هست که بشه به اونجا گريخت؟ خوب بعيد می دونم بشه جايی پيدا کرد که بشه در اون راحت بود. زندگی يعنی مشکلات. و راحتی چيزيه که آدم بايد بدست بياره. درسته بعضی ها رو می بينيم که انگار هيچ غمی ندارن و راحت هستن اما آيا واقعا اينطوريه؟
ياد يه شعری از مشيری افتادم که می گفت:
مشت می کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم! خفقان!!
من به تنگ آمده ام از همه چيز،
بگذاريد هواری بزنم!!!
خوب اينم يه راهشه واسه اينکه آدم نارضايتی شو اعلام کنه. خوب بعضی وقتها هم آدم دلش می خواد يه کسی و پيدا کنه که هم رازش باشه. همدمش باشه. تا بتونه سرش رو بذاره رو شونه هاش و اشک بريزه و دلش سبک شه. نمی دونم چرا اين حرفها رو گفتم. نمی دونم اصلا چی گفتم. در اصل نوشتم.  نويسنده هر آنچه که دلم می گفت هستم. بازم گفتم دلم و ياد تو افتادم. ياد سهراب افتادم که می گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهی ست که از حادثه عشق، تر است.


 
comment نظرات ()