گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۳٠
 

روزها چقدر دلتنگ کننده ميشه وقتی که تو نيستی. چقدر زجرآور ميشه وقتی که ... . نمی دونم. نمی دونم چی بگم. نمی دونم چطوری بگم که چطوريم!! ميدونی. الان شب از راه رسيده و همه جا رو تيره و تار کرده. همه چيز رو در خودش فرو برده. همه چيز رو شب کرده. اينجا هم همه چيز به شب بدل شده. و من در اين تاريکی دلم را، که در هوای تو، در هوای ديدن تو، در هوای بودن با تو، در هوای دم زدن در کنار تو چنان از فرط بی تابی و بيقراری مشتعل شده است که با نور آن فرسنگها دورتر را می توان ديد، چراغ راهم کرده ام و از جاده تيره و مخوف سرنوشت عبور می کنم. ياد شعری از مشيری افتادم که می گفت:
ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نيمه جان رسيده ام  به نيمه راه
چون کلاغ خسته ای در اين غروب
ميبرم به آشيان خود پناه.....
اما کاش منم می تونستم به آشيانم پناه ببرم. کاش منم می تونستم به کاشانه ام برسم. که آشيانم آغوش پر مهر توست. که کاشانه ام در کوی توست. که مقصدم هر آنجاست که تو در آن باشی. که من مسافری غريب و سرگردان در کوير زندگيم که در پی کاشانه ای هستم تا در آن آرام گيرم. که بی تو تنهای تنهايم. که من بی تو دمی زيستن نتوانم.


 
comment نظرات ()