گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٩
 

در نظر بازی ما بيخبران حيرانند
من چنينم که نمودم، دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در اين دايره سرگردانند...(حافظ)

تا حالا به آدمهای اطراف با دقت نگاه کردی؟ چی ديدی؟ آدم که دقت ميکنه می بينه که همه با هم فرق دارن. عجيب نيست؟ اينهمه آدم توی دنيا هستن ولی همه با هم متفاوتند. مگه همه همين رگ و پوست و گوشت و خون و مغز و... ندارن؟ يعنی روح و سرشت آدمها از اول اينقدر متفاوته؟ يا شرايط زمانی و مکانی اونو متفاوت ميکنه؟ آدمهايی که همش به دنبال پول و ثروت دارن ميرن، و خوب هيچوقت هم بهش نميرسن، چه چيزی کمتر از اون عالمی دارن که تمام فکر و ذکرش کشف اسرار نهان هستيه؟ يا چه تفاوتی بين اون عاشق زار با عالم اسرار وجود داره؟ اين تفاوتها از کجا ناشی ميشه؟ يعنی آدمها هر کدوم بر سرشت متفاوتی خلق شدن؟ اين آدميزاد واقعا عجيبه. يکی و می بينی که اونقدر بيرحمه که از کشتن و قطعه قطعه کردن و نابود کردن هزاران هزار نفر ککش نمی گزه، يکی و می بينی که از له شدن يه مورچه زير پاهاش کلی ناراحت ميشه و اشک ميريزه. يکی و می بينی بجز خودش کسی و نمی بينه، يکی ديگه همه زندگيش رو وقف ديگران ميکنه و يکی ديگه همه وجودش رو وقف ديگری... . واقعا تفاوتها از کجا ناشی ميشه؟ چرا حتی دو نفر با هم در يک خانواده رشد ميکنن اينقدر متفاوت ميشن؟ مگه شرايط برای اونها متفاوته؟ هر دو در يه شرايط تقريبا يکسان رشد ميکنن. اما با هم کلی تفاوت دارن. خوب! بقول حافظ شيرازی:  
حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو 
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را...
دريا


 
comment نظرات ()