گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۸
 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
طایر قدسم و از دام جهان برخيزم
يارب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر زانکه چو گردی ز ميان برخيزم...(حافظ)

انسان، هميشه دنبال بینهايته. روح انسان هميشه از محدوديت بيزاره و بینهايت، نهايتی نداره، مرزی نداره، نامحدوده. احساس ها هم همينطورن. روح دنبال احساس نامحدوده. يه چيزی که پايانی نداشته باشه. چه احساسی هست که پايانی نداره؟ خوب تقريبا همه احساسهای روحی آدمها نامحدودن. ولی اونی که از همه مقدس تره، محبته، عشق و دوستيه. بذار يه کمی بزنم توی خط ادبيات و ادای يه آقای اديب رو در بيارم...
آه آروزی من! مهراوه من! ای مظهر دوستی! آيينه مهر! چشمه محبت! اگر سالهای سال محبتی را که به تو ميورزم فرياد زنم باز هم ذره ای از آن بيان نخواهد شد. اگر ميليونها بار «دوستت دارم» را با قلم انگشتانم و مرکب سرشکم بر روی تمام ذرات عالم هستی مشق کنم باز هم تنها قطره ای از اين دريا را به تصوير کشيده ام. ديگر کلمات هم از من گريزانند. هر بار که ميخواهم عشقم را، احساسم را، آنچه را که در دل دارم، در جان کلام ريزم و در مقابلت نهم، شررهای اين آتش سوزان، چيزی جز کوهی از خاکستر برجای نمی گذارد. ديگر کلمات از شرارهای آتش عشقم گريزانند. ديگر هيچ چيز توان بيان مرا ندارد. چگونه آنچه را که ميخواهم بگويم، بيان کنم؟ چگونه اين آتشی که در نيزار وجودم افتاده است را به تصوير بکشم؟ با چه کلامی؟ به چه زبانی؟ به چه لهجه ای؟ تنها زبان دل است که قادر به گفتن اين سخنان است. تنها چشمهای شنوا هستند که قادر به شنيدن اين سخنانند. اما سخن دل را نمی توان با کلام گفت. بايد با دل گفت و با ديده شنيد.


 
comment نظرات ()