گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٤
 

صبا! اگر گذری افتدت به کشور دوست
بيار تحفه ای از گيسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوی من آری پيامی از بر دوست...(حافظ)

باز هم، آن هنگام که غم در من در آويخت و با تمام توانش بر من چنگ زد و دست و پای بودنم را مجروح کرد، به دنبال شانه های پرمهرت می گشتم تا بتوانم سر بر آن نهم و چون آسمانی ابری و گرفته، که از بارش باران صاف و آفتابی می گردد، با ريزش اشکهايم، آرام گردم. ولی افسوس!
بازهم آن هنگام که خود را در ميان انبوه سپاه تاريکی، تنها می يافتم، به هر سويی دويدم تا شايد آغوش گرمت را بيابم و در آن ايمن باشم. ولی افسوس! افسوس و صد افسوس!
افسوس که نتوانستم از زنجيری را که زمان به پايم بسته، بشکنم و خود را از اين قيد و بند آزاد سازم و راهی سرزمين آرزوهايم گردم. جايی که تنها در خيالم، بدانجا سفر کرده ام. اکنون تنها، در کنار معبد دلم نشسته ام و تو را ای بت من، ستايش می کنم تا شايد از بند اين دلتنگی رهايی يابم.
بت من! ای خوب خوب! آيينه مهر! در هر نفس آتشينم تو را می خوانم. در هر کلامی که از سينه سوزانم بر می خيزد، تو را فرياد می زنم. وجودم از توست و برای توست. من ذره ای جدا مانده از اصل خويشم. من قطره ای از دريای وجودت بر اين شوره زار هستی ام. مرا به خود وا مگذار.
ای ماهتاب شبهای سياه زندگی من! مرا در اين راه ياری بخش.
ای اميد لحظه های انتظار!
ای پرنده سپيد آرزو!
خانه تو قلب کوچک من است.
در کدام سمت می پری؟ بگو!
ای آرزوی من! ای چشمه زلال محبت! با من درآميز، مرا در دريای دلت محو کن. با من باش تا دريا هم دريا باشد، که بی تو مردابی عفن بيش نيستم. که بی تو کويری سوخته ام. بيا که جان به لب اينجا به انتظار توام.
در آن نفس که بميرم در آروزی تو باشم
بدان اميد دهم جان که خاک کوی تو باشم....
دريا


 
comment نظرات ()