گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 

ديشب به سيل اشک ره خواب می زدم
نقشی به ياد خط تو بر آب می زدم
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم...(حافظ)

تا حالا شده که وقتی سرحال و شاداب داری در رويا و خيال بسر ميبری و به کارهات ميرسی يهو غم از راه برسه و مثل بختک خودش رو روی تو بندازه و با دستاش اونقدر گلوت رو فشار بده که اشک هات از گوشه چشمهات به روی کوير تفتيده گونه هات بريزه؟ من ديروز يه همچين حالی بهم دست داد. يهو از شادابی به عمق غم سقوط کردم. غم هم که به سرای دل آدم مياد اشکها ميرن پيشوازش. کی ميخواد اين وضع سر برسه خدا می دونه. دارم از تشنگی می سوزم ولی کو جام شرابی که سر بکشم؟ کجاست اونی که بتونه جام خالی دلم رو لبريز از شراب محبت خودش بکنه؟ پس کو؟ چرا حالا که پيداش کردم اينقدر دوره؟
گاهی پيش مياد که آدم اسير غم ميشه. خوب! غم نباشه که شادی معنی نداره. شايد در غمهاست که آدم ارزش شادی ها رو می فهمه. ولی من که قدر شادی رو می دونستم. ديگه چه نيازی به غم بود. من که وجودم داشت می گداخت. دلم در نهانخانه سينه ام  داشت می سوخت و خاکستر ميشد، ديگه اين چی بود که اومد سراغم؟ ولی حالا که اومده. اينم يه روزی ميره. به قول حافظ: رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند...
دريا


 
comment نظرات ()