گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٢
 

بحريست بحر عشق که هيچش کناره نيست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست
آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست...(حافظ)

امروز هرچی فکر ميکنم که چی بگم که هم تازه باشه و هم خوب باشه و هم مناسب، چيزی به ذهنم نميرسه. خوب منم همينطوری شروع کردم به نوشتن. حالا هرچه پيش آيد خوش آيد.
توی اين روزها و شبهايی که دارم اينجا، توی اين مکان و زمانی که مثل ديوارهايی محکم يه قفس، منو محدود کردن و بودنم رو به صليب کشيدن، چيزی که بهم کمک می کنه تا باشم، بمونم و بجنگم، يه احساس عجيبه. چيزی که بطور عجيبی بوجود اومد، در کوير دلتنگی جوانه زد و زير آفتاب داغ جدايی باليد و در مقابل طوفانهای بيتابی و بيقراری دوام آورد و الان يه چيزی شده که نميشه گفت چيه. هيچ چيز يارای نابودی اين احساس رو نداره. اين احساس همون احساسيه که اسمش رو گذاشتيم... نه اسمی واسش نذاشتيم. گفتيم بدون اسم بمونه و به ننگ هيچ لفظی آلوده نشه بهتره.
بت من! آرزوی من! دوست داشتم تا می تونستم چيزی رو بگم که می خوام. اما نميشه. کاش يه شاعر توانمند بودم تا می تونستم از بيتابی و بيقراری اين کلمات شعر بسازم و احساسم رو بيان کنم. کاش يه نقاش چيره دست بودم تا شايد با کمک نقاشی می تونستم گوشه ای از اين احساس رو تصوير کنم. براستی اگه بخوای اين احساس رو بکشی چه شکلی می کشی؟ بشکل تشنگی يه گل در زير آفتاب داغ تموز؟ يا موجهای سهمگين دريا در يک شب تاريک و ظلمانی؟ يا آتشفشانی که در حال فورانه گدازه های درونشه؟ يا... پرنده ای تنها که در کنج قفسی اسيره؟ يا چون مصلوبی در دايره زمان و مکان؟ شايد هيچ چيز چون يک تابلوی خالی نتونه اين احساس رو به تصوير بکشه. چون اگه اونو تصوير کنيم يعنی اونو محدود کرديم در حالی اين احساس نامحدوده. که اگر بشه اين احساس رو در قالب کلام ريخت اونوقت نميشه اسمش رو عشق گذاشت يا دوستی يا محبت. چون عشق که در جان کلام بيفته چيزی جز خاکستر اونو برجای نميذاره. واسه همينه که دفتر عشق هميشه سفيده. سفيد نيست بلکه چشمها يارای ديدنش رو ندارن.


 
comment نظرات ()