گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٥
 

خوب امروز يا بهتره بگم امشب خيلی تو فکر فرو رفتم. تو فکر اينکه واقعا چقدر توانايی پيمودن اين راه رو دارم. ياد يه شعر افتادم که ميگفت:
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش                             هم منتظر حادثه هم فکر خطر باشد
خوب من هم دارم به همين ها فکر می کنم. به اينکه ايا مرد اين راه هستم. ايا توانايی پيمودنش اين راه رو دارم؟ آيا آيا و ... . اما اين مشکلات و سختی ها در مقابل اون احساسی که درون داره قليان می کنه چيزی نيست. بهم گفتی که واسه پيمودن اين راه بايد کوله بار محبتم رو ببندم و بزنم به جاده. خوب منم دارم خودمو اماده ميکنم که بزنم به جاده. دارم خودمو محک می زنم که ببينم چقدر می تونم تحمل کنم؟ تا کجا می تونم برم؟  ولی تمام تلاشم و می کنم و تمام همت ام رو بکار می بندم تا بتونم از پس اين راه بر بيام. تا بتونم به مقصد برسم. هرچند که ممکنه به مقصود نرسم. اما می خوام وارد اين راه ممنوعه بشم. راهی که هر سايه اش بسان دستی با خنجره که منتظره تا بر قلب آدم فرود بياد. اما اين خنجرها به قلبم کارگر نيست چون من قلبمو به تو دادم .
الان حسابی باروونی ام. اسمون چشام ابری و هوای گريه داره. از اينکه خودمو اينقده محدود می بينم، اينقده ناتوان می بينم دلم گرفته. چرا ادم نبايد بتونه به يکی ديگه خنده رو هديه بده؟ چرا نبايد بتونه واسه اونی که دوستش داره مفيد باشه؟ پس ادم به چه دردی ميخوره؟ نمی دونم. اين سوالها داره سخت ازارم می ده. بايد برم و تو خلوت خودم يه جوابی واسشون پيدا کنم. بايد ببينم چرا اونی که می تونه انجام نميده؟ و خوب می خوام ببينم ايا اگه من ميتونستم انجام می دادم؟ از قديم گفتن:

به عمل کار برآيد به سخنرانی نيست.


 
comment نظرات ()