گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۱
 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست
نظير دوست نديدم  اگرچه از مه و مهر
نهادم آينه ها در مقابل رخ دوست...(حافظ)

وقتی که دريچه دلم رو باز می کنم تا در لحظات با تو بودن حرفی رو از حرفهای نگفته دلم انتخاب کنم و به تو بگم در هجوم حرفهای بيقرار و مشتاق دلم غرق ميشم. وقتی که از پنجره ديدگانم نگاهم رو به تو می دوزم و در نگاهت غرق ميشم، مرغ دلم، مثل يه پرنده زندانی که برای رهايی خودش رو به در و ديوار قفس ميکوبه، بيقرار ميشه و هر لحظه خودش رو بر ديوار جسمم می کوبه و وجودم رو لرزه ای عجيب فرار ميگره. نمی دونم. نمی تونم. نمی تونم اون چيزی رو که ميخوام به تصوير بکشم. توان اون رو ندارم. قلمم يارای بيانش رو نداره. دلم بيقراره و داره اين احساس رو فرياد ميزنه اما قلمم اونو نمی شنوه و نمی تونه بيانش کنه.
گاه توی زندگی آدم با ديدن مشکلات کمی هراسان ميشه، نگران ميشه، ميترسه که نکنه مشکلات بيشتر از بشن. نکنه نتونم به اون چيزی که ميخوام برسم. هرچی آدم بيشتر به اين نگرانی و هراس بها بده بيشتر هراسان و بيمناک ميشه. گاهی بايد از ديدن مشکلاتی که زير پای آدم قرار دارن چشم پوشيد. گاه بايد در گير و دار مشکلات نگاهی به مقصد کرد تا توانی تازه گرفت. وقتی به دنبال هدفی هستيم بايد نگاهمون رو به اون بدوزيم و به سمت اون حرکت کنيم و نذاريم نااميدی و يأس ما رو در خودشون اسير کنن و از رسيدن به آينده ای که به دنبالش هستم، ما رو باز بدارن. ياد حرف شاملو افتادم که ميگفت:
«اميدوار باش،
که نااميدان را معادی مقرر نيست»


 
comment نظرات ()