گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٠
 

منم منم به خدا، اين منم که در همه حال
چو طفل گمشده مادر به جستجوی توام.
منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق
در آن نفس که بميرم در آرزوی توام.   (مشيری)

شايد جالبترين و شيرين ترين احساسی که يه انسان ميتونه تجربه کنه اين باشه که حس کنه ديگه بودنش و زيستنش برای خودش نيست. ديگه تنها مال خودش نيست. ممکنه در نظر اول کمی محدود کننده و خسته کننده به نظر بياد ولی بسته به نوع اين وابستگی، محدوديت هم ميتونه واسه آدم زيبا و دلپذير باشه. مسلما وقتی زندگی اشخاص در هم می آميزه يه سری محدوديتهايی برای طرفين بوجود مياد. وقتی دو نفر با هم شريک ميشن - حالا مهم نيست در چه موردی، ميتونه شراکت کاری باشه يا هر چيزه ديگه ای - ديگه اون آزادی اوليه رو ندارن. يه سری محدوديتهايی بوجود مياد و يه سری مسئوليتهايی برعهده اونها قرار ميگيره. شايد واسه همينه که آدمها از شراکت فرار ميکن. ديدی آدمهايی رو که سالهاست ازدواج کردن ولی بازهم دنبال لذت دوران مجردی هستن. اين بخاطر اينه که در اون دوران مسئوليتها کمتر بوده. بی مسئوليتی برای آدمها لذت بخشه چون احساس ميکن از هر قيد و بندی آزادن. واسه همينه که کمتر به سمت ازدواج ميرن و برای ارضای خودشون به راه های ديگه متوسل ميشن. چون از مسئوليت ميترسن.
ولی وقتی انسان می بينه که زندگيش تنها مال خودش نيست و کسی هست که دل در گرو مهر او سپرده و ضربان قلبش رو به نفس های آدم دوخته يه احساسی به آدم دست ميده که نميشه توصيف کرد فقط بايد اونو حس کرد. فقط بايد اونو تجربه کرد. توی دنيای پر از کينه و عداوت، بزرگترين معجزه «رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است». اميدوارم همه روزی به اين نگاه برسن و در اون نگاه غرق بشن و لذت غرق شدن در دوستی رو تجربه کنن.

تويی تويی به خدا، عشق و آرزوی منی!
به سينه تا نفسی هست بيقرار توام.
تويی تويی به خدا، جان و عمر و هستی من!
بيا که جان به لب اينجا در انتظار توام. (مشيری)


 
comment نظرات ()