گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٧
 

امروز حال و حوصله درست و حسابی ندارم. حتی حال نوشتن رو هم ندارم. احساس می کنم همه چيز يه جوريه. همه جا يه جوريه. تحمل کردن کار سختيه. کار طاقت فرساييه. لااقل واسه من که خيلی سخته. اين روزها که زندگيم هم رنگ يکنواختی و تکراری به خودش گرفته تحمل کردن واسم سخت تر هم شده. ديگه دلم تحمل اين دوری رو نداره، ديگه روحم تاب اين بی تابی رو نداره. ديگه پای آبله شدم از پيمودن اين راه. ديگه ديگه ديگه... . اما ..........
اما با اينکه اينقدر خسته ام. با اينکه اينقدر بی تابم. با اينکه صبرم سر اومده اما ... اما وقتی تو به يادم ميای، وقتی تو رو به ياد ميارم وقتی ... وقتی تو رو در آيينه دلم می بينم وقتی به خاطرات با تو بودن می انديشم وقتی به تو می انديشم ديگه همه اينها يادم ميره. همه اينها فراموشم ميشه. همه اينها رو دور می ريزم. و تلاشم رو مضاعف می کنم تا بتونم تو پيمودن اين راه جا نمونم. تا بين راه گير نکنم. تا اسير مشکلات نشم. تا تو رو در راه گم نکنم. تا تو رو از دست ندم که با درد و رنج و سختی و مشکلات می تونم زندگی کنم اما بدون تو نه!!!. بدون تو بودن برام غير ممکنه. برام غير قابل تصوره. برام يعنی مرگ!!! مرگ خودم. مرگ آرزوهام. مرگ روياهام. و تو اين دنيای سراسر پليدی و سياهی تنها نقطه روشن تويی و بدون تو، دم زدن در اين هوای عفن برام بيهوده و بی معنی ميشه.
نمی دونم چيکار بايد بکنم. شايد بهتر باشه با مرهم اشک کمی زخمهای دلم رو التيام ببخشم. تا بتونم بازم بيش تر از پيش تحمل کنم. بيش از تر پيش تلاش کنم. بيش تر از پيش به تو بيانديشم. و به سويت هراسان از چنگال اين سياهی ها و سختی ها بگريزم و به آغوش گرم و پر مهر تو پناه ببرم و در آنجا آرام گيرم.


 
comment نظرات ()