گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۸
 

ز کوی يار می آيد نسيم باد نوروزی
از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زر اندوزی... (حافظ شيرازی)

بهار، با همه تأخيرش، بالاخره داره از راه ميرسه و ننه سرمای حسود، داره رختش رو از اين ديار برمی چينه. اومدن بهار يعنی اينکه سالی از عمر ما گذشت. سالی که با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شده و در گذشته ما ثبت شده. و امروزی که تا ديروز، فردا بوده حالا در گذشته مدفون شده و آينده ای که براش برنامه ها ريختيم حالا از راه رسيده. اميدوارم که اين هم مثل روزهای قبل به بطالت نگذره.
هنگام سپيده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
يعنی که نمودند در آيينه صبح
وز عمر شبی گذشت و تو بی خبری...(خيام)

توی تمام اين روزهايی که از ديدن تو محرومم، توی تمام لحظاتی که بدون تو سپری می کنم، توی تمام ثانيه هايی که بوی فراق و جدايی ميدن، فقط به اين اميد دم زدم و زنده بودم که بتونم روزی رو هم با ديدن تو بگذرونمُ لحظاتی رو با تو بگذرونم و ثانيه هايی هم وصال رو تجربه کنم. اما من، يه تشنه ای هستم که عمری تشنه ست و در اين تب و تاب داره ميسوزه. يه روز و يه لحظه و يه ثانيه که نمی تونه عطش من رو از بين ببره. عمری زمان لازمه. يک عمر هم کمه. نياز به عمر جاودان داره. نمی دونی اين روزها، روزهايی که بوی بهار به مشام ميرسه، وقتی می بينم که تو نيستی، چه عذابی می کشم. اين جا، با اين هوای لطيف و خنکش، ميشه جهنمی سوزان. سوزان تر از اونجايی که تو در اون بسر می بری. که در خوشی تنها بودن سخت تر از اينکه آدم در سختی ها تنها باشه. همونطور که آدم نتونست در خوشی تنهايی سر کنه و از خدا خواست حوا رو براش خلق کنه. همونطور که هيچ کدوم از ماها نمی تونيم در تنهايی بمونيم و هر کی ميگه که ميشه، داره خودش رو گول ميزنه و خودش رو توجيه می کنه. اميدوارم هرچه زودتر اين نسيم وصال وزيدن بگيره و روزی برسه که بتونم به آغوش بکشمت و با جرعه ای از جام لبانت، جان تازه ای بگيرم و زندگی رو بتونم تجربه کنم...


 
comment نظرات ()