گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 

يارب مددی ساز که يارم به سلامت
باز آيد و برهاندم از بند ملامت...(حافظ)

گاهی که در لحظه‌های زندگی، در ميان دلتنگی گم ميشم، و خودم رو از ياد ميبرم، به تو ميرسم. سراپای وجودم به تو بدل ميشه. هر بار که در سرزمين دلم، به تماشای اطراف می‌نشينم، تو رو در همه جا حس می‌کنم. هروقت که به عالم رويا و خواب پناه می‌برم، تو رو در مقصد می بينم و خودم رو در ميان راهی که به مقصد ميرسه، و بعد که از خواب بيدار می‌شم، بازهم دلتنگی به سراغم مياد و باز هم خود رو از ياد ميبرم و نيازمند تو ميشم و بازهم سری ميزنم به سرزمين دلم... . روزهام از تکرار مکرر اين دلتنگی و رويا شکل ميگيره و هفته هام از تکرار اين روزها و سالهام از تکرار اين هفته‌ها. و عمرم از تکرار اين سالها... . ولی اين «کارما»ی رنج آور تا کی ميخواد ادامه پيدا کنه؟ و در همين زمانه که صدای در من طنين ميندازه و ميگه که:
«رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند...»


 
comment نظرات ()