گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٦
 

روزها از پی هم می آيند،
شبها از پی هم می گذرند،
و در اين راه من اندر عجبم،
که چرا هر چه روم
                       باز به مقصد نرسم؟!!
امروز هم از راه رسيده. امروزی که تا ديروز فردا بود و حالا شده امروز و فردا ميشه ديروز. روزها تند و سريع ميان و ميرن و تنها چيزی که ازشون باقی می مونه يه طرح کم رنگ تو ذهنه. طرحی کمرنگ از خاطرات. و من در اين گير و دار گذشت شب و روز تنها به فکر رسيدن به مقصدم. مقصد. هدف. نقطه پايان شايدم نقطه آغازی ديگر و يا آغاز راهی ديگر. تو اين دنيا اصلا مقصدی در کار نيست. جايی نيست که آدم وقتی به اونجا رسيد بگه ديگه راه تموم شد. ديگه سفر تموم شد. ديگه لازم نيست جايی برم. همين جا تا ابد می مونم. به هر مقصدی که ميرسيم راهی نو رو آغاز می کنيم. و هر راهی رو که بريم در پايان به يه مقصد ميرسيم. اونم مقصد نهايی تمام آدم هاست. سفری بدون بازگشت. اونجا ديگه هرچی از تو اين سفر بدست آوردی هر تحفه ای رو که تهيه کردی به مقصود نهايی تقديم می کنی و اگه مقبول افتاد کنار مقصود تا ابد خوش خواهی بود و اگر نه که واااااااااای به حالت.
ولی تو اين سفر بدون بازگشت اگه آدم تنها باشه شايد به آخر راه نرسه. شايد نتونه اون چيزی که لازم  هست رو تهيه کنه. کاری که بايد انجام بده رو نتونه انجام بده. اينجاست که نياز به همسفر پيدا می کنه. ولی واسه اينکه آدم بخواد يه همسفر پيدا کنه که نمی تونه اول جاده منتظر باشه تا کسی بياد و همسفرش شه. بلکه بايد سفری رو آغاز کنه تا به همسفری برسه. بايد مقصدی رو انتخاب کنه تا به مقصودی برسه. بعد ميتونه راهش و از سر بگيره و اين بار با شهامت بيشتری راه رو طی کنه. چون ديگه يه تکيه گاه داره. کسی هست که کوله بار سنگين امانت رو با آدم به دوش بکشه. کسی هست که با محبت خودش جراحات روح خسته و زخمی آدم رو التيام ببخشه. کسی هست.
سفر يعنی رفتن از اينجا. يعنی حرکت، فرار از سکون. سکون يعنی ايستايی. يکجا بودن. چيزی که آدم رو نابود ميکنه سکونه. وقتی رود در حال حرکته سرشار از لطافت و شادابی و زلالی و نشاطه اما وقتی از حرکت باز می ايسته ميشه مرداب. ميشه گندآب. همين آبی که تا حالا رايحه زندگی رو در همه جا منتشر می کرده بوی عفن می گيره. چرا؟؟؟؟سکون روح زلال و صاف آدم رو به همون گندآب تبديل می کنه. پس بجنبيد!!!!!!


 
comment نظرات ()